Jasmine

61 5 5
                                        

*-برگشتم سمتش *

- اینو گفتم؟

*+ سرمو میندازم پایین*
+ نمیخوای..دوستم داشته باشی؟..چون..شبیهشم..

- تو شبیهشی خیلی زیاد.. ولی موهات فرق داره.. تو صادقی.. مثل اون بقیه رو الکی متهم نمیکنی.. شاید ظاهرت شبیهش باشه و وقتایی که یاد خاطرات گذشته میفتم عصبی بشم.. ولی نمیتونم دوستت نداشته باشم.. شاید اشتباه باشه.. ولی نمیتونم..

*+ چتری مو میزنم کنار..دوستم داره.. ولی جلوی خودشو میگیره.. هنوزم نسبت بهم گارد داره..
من همیشه پسر اون زن میمونم.. و تونی هیچوقت باهاش کنار نمیاد.. و قلب احمق من عاشقش شده و نمیتونه ازش دل بکنه با تمام بداخلاقیا و اسیب هایی که بهم زده.. چندین بار قلبمو شکونده*
+ با..باشه..

*-بغض کرده بود.. و من هنوزم به خاطر هیچکدوم از اون کارا ازش معذرت خواهی نکرده بودم*

- به خاطر پاره کردن عکسا پشیمون نیستم.. چون.. عکسای پدرتو پاره نکردم.. اون گردنبندم بهت برمیگردونم.. از اول هدیه ی مادر تو بوده.. ولی به خاطر کاری که باهات کردم..به خاطر اینکه بهت اسیب زدم.. معذرت میخوام.. با اینکه فایده ای نداره و جبران نمیکنه ولی معذرت میخوام.. منو ببخش پیتر..

*+ چشمام پر میشه*
+ من..اون گردنبندو نمیخوام.. به هر حال..منو یاد چیزی نمیندازه.. میتونی بندازیش دور..
یا بفروشیش...نمیدونم..یکم میخوابم..زیاد با جیم بازی کردم..خستم..

*- اهی کشیدم و سمتش خم شدم*

- چون خسته ای گریه میکنی؟

+ نه.. درد داره یکم.. خوب میشم..

*- دستشو گرفتم*
- میشه.. یکم همو بغل کنیم؟

*+ چند لحظه مکث کردم.. نارحت بودم ازش..
دلخور بودم.. میتونست سرم داد بزنه و دعوام کنه اما دوباره کتکم زده بود به خاطر چیزی که اصلا تقصیر من نبوده.. اما نمیتونستم قهر کنم..یا بگم نمیخوام چون خودم عاشقش بودم.. سرمو تکون میدم و دستامو یکم باز میکنم * 

*- لبه ی تخت نشستم و بغلش کردم.. دلم تنگ شده بود براش..احتیاج داشتم بهش..به بوی تنش.. به اون دستای کوچیکش.. به صدای نفساش..*

- این اولین باره.. از یه نفر.. عذرخواهی میکنم.. لطفا قبولش کن..

*+ اروم لب میزنم *
+ باشه..

*- نفس عمیقی کشیدم..باید بگمش..هر چقدرم سخت باشه باید بگم..*

- دوستت دارم..

*+ بی اختیار لبخند میزنم و محکمتر بغلش میکنم*
+ منم دوستت دارم..

*- لبخندی زدم.. ازش جدا شدم و گونه اشو بوسیدم*
- استراحت کن.. میگم غذاتو بیارن..

**************
(این پارت و پارت بعدی اسمات داره عسلیا :)

*- نگاهی به اون مدرک انداختم..
اون پرونده رو دادم به وکیلم و فرستادمش بره..
یکم به بقیه کارا رسیدم و با منشیم یه چیزایی رو هماهنگ کردم..
با تموم شدن کارم بلند شدم و رفتم سمت اتاقش..
از اون روز همه چیز بهتر شده بود.. با اینکه من هنوزم نمیتونستم فکر اون گردنبندو از سرم بیرون کنم ولی خب.. سعی میکردم همه چیز بهتر بشه..
در زدم و یکم در اتاقشو باز کردم *

White RoseOnde histórias criam vida. Descubra agora