*+ بلند میشم و دنبالش راه میفتم *
*- رفتم سمت اون بار.. قفسه رو یکم هل دادم که اون در باز شد و اون اتاقک پشت اون دیوار که توی همه ی قفسه هاش انواع نوشیدنی های الکلی بود.. نگاهی به اطراف کردم و یه لیوان ویسکی از توی اون قفسه برداشتم *
- بویی که اینجا میاد..تقریبا مخلوطی از همه ی این نوشیدنی هاست.. حالتو بد میکنه؟
*+ سرمو تکون میدم*
+نه.. یکم تنده..
*- رفتم سمت اخرین قفسه *
- خب عادیه.. فکر کنم تقریبا 100 تا نوشیدنی اصیل مختلف اینجا باشه..تا حالا به جز اون دفعه که شراب منو خورده بودی چیزی خوردی یا نه؟
+ نه.. هیچی..
*-نگاهی به اون بطری ها انداختم.. با دیدن اون ویسکی بطریشو برداشتم و یکم داخل لیوانم ریختم.. لیوانو سمتش گرفتم *
- این خیلی قویه.. نخورش.. فقط بو کن..
*+محتویات اون لیوانو بو میکنم که بینیم میسوزه*
+اه..
*- اروم خندیدم و لیوانو ازش گرفتم و یه نفس اون ویسکی رو خوردم *
- قدیمیه.. خیلی نابه.. خیلیا فقط با دو سه تا مست میشن..
*+ نگاهی به اون بطری میکنم*
+کی میزاری منم بخورم؟
*- رفتم سمت اون یکی قفسه*
- تولد هفده سالگیت..
+عیشش...
*- خندیدم و اون بطری شراب قرمز رو برداشتم*
- خیلی نمونده.. فقط چند ماه.. مگه نه؟
+ اره فقط پنج ماه.. حالا انگار کمه..
*- برگشتم سمتش و بینیشو نیشگون گرفتم*
- کمه بیبی.. مطمئن باش خیلی زود میگذره..
*+ لبامو غنچه میکنم*
+ برام تولد میگیری؟
- معلومه.. دوست داری دوستاتو دعوت کنی؟
+ دوست زیادی که ندارم ولی خب اره..
*- یکم از اون شراب قرمز ریختم توی لیوانم *
- قبلا توو یه خوابگاه بودی اره؟ اونجا و توی مدرسه ی قبلیت دوستی نداشتی؟
+ نه زیاد.. فقط دو نفر که اونام باهاشون صمیمی نبودم..
- اگه بخوای میتونی دعوتشون کنی عزیزم..ولی تا روز تودلت نباید ازم بپرسی که قراره چجور تولدی باشه..
*+ لبخندی میزنم *
+ میخوای سوپرایزم کنی؟؟؟
*- لبخندی زدم و اون لیوانو سمتش گرفتم*
- اگه قراره سوپرایز باشه که نباید بگم عزیزم..
*+ لیوانو ازش میگیرم و یکم ازون شراب میخورم..مزشو دوست داشتم*
BINABASA MO ANG
White Rose
Fanfictionعمارت استارک فراموش نمیشه... ارباب فراموش نمیشه... تونی فراموش نمیشه... اون اسمونی که تیرگی شده طبیعتش فراموش نمیشه... اون اتاقا که هر کدوم یاداور یه خاطر بودن... یه درد... هر بار مرگ... فراموش نمیشه... هیچوقت... عمارت استارک کنج قلب و ذهن من جا خ...
