- فکشو فشار دادم که اخم کرد و دستشو گذاشت روی دستم*
- خیلی احمقی.. خیلی..منحرف؟؟ فکر کردی.. چون نمیکنمت و به فکرت نیستم نمیخوامت؟؟؟ این چرت و پرتارو کی کرده تو اون مغذ فندوقیت..
*+ فکم خیلی درد میکرد.. دستشو فشار میدم اما بر نمیداشتش *
+آااه..
*- بی توجه به اه و ناله اش صورتمو بهش نزدیک کردم *
- فقط اگه اون ادم احمق تر از خودتو پیدا کنم.. میدونم چه بلایی سرش بیارم..
*- انداختمش روی تختش و نگاهی به دستم کردم...به خاطر خورده شیشه زخم شده بود *
- گرفتی یا نه؟
*+ دستمو میزارم روی صورتم و چشمامو میبندم و توو خودم جمع میشم *
*- رفتم سمت اینه و از یه دستمال برداشتم *
- باید شام بخوری..
*+ چیزی نمیگم که یهو یقه ام کشیده میشه.. و از روو تخت بلندم میکنه.. و هلم میده سمت در *
*- پشت سرم درو بستم *
- راه برو..
*+ خیسی روی لبامو با پشت دستم پاک میکنم.. خون بود.. بینیمو بالا میکشم و میرم سمت پله ها*
- نشستم روی صندلیم و نگاهی به انجی کردم *
- یه گیلاس دیگه برام بیار.. بعدشم خودت برو بالا اتاق پیترو تمیز کن.. غذارو سرو کنین..
*- بشقاب پیتر و هل دادم سمتش و یکم از غذام خوردم *
- بخور.. گفتم مورد علاقه ی تو رو اماده کنن.. کیکم هست..
*+ چتری مو که از کشم بیرون اومده بود میزنم کنار چنگالمو برمیدارم و با حرص کلی از اون غذا میکنم تو دهنم.. و اونارو قورت نداده دوباره یکم دیگه.. فکم درد میکرد..اشکام میریخت اما بی توجه فقط دهنمو از غذا پر میکنم.. و با خشم بهش زل زده بودم *
*- با سنگینی نگاهش برگشتم سمتش.. صورتش خیس بود و هنوزم گریه میکرد.. عصبی بود.. تند تند غذا میخورد.. بطری اب رو برداشتم و ریختم توی لیوانش *
- یکم اب بخور بینش.. خفه میشی
*+ بلند میشم اون ظرف کیکو برمیدارم و یه تیکه بزرگ ازش میکنم و میکنم توو دهنم با پشت دست اون خامه ها که حالا خونی شده بودن به خاطر زخم لبم و پاک میکنم*
*- اهی کشیدم.. اینطوری حالش بد میشد.. دستمو روی دستش گذاشتم و ظرفو عقب کشیدم *
- بسه..
*+ چنگالو پرت میکنم.. و خواستم بلند شم که با حس درد خم میشم و عق میزنم.. دستمو جلوی دهنم میگیرم.. و میدوم سمت سرویس و بالا میارم *
*+ اهی کشیدم.. کارد و چنگالمو انداختم تو بشقابم و کلافه دستی به پیشونیم کشیدم.. بلند شدم و سمت سرویس رفتم.. حالش بد بود.. داشت بالا میاورد.. دستمو گذاشتم روی کمرش و اروم دستمو پشتش کشیدم *
- خیلی خب.. اشکالی نداره..
*+ نفسای عمیق میکشم..بدنم سست میشه.. کامل میشینم و سرمو میندازم پایین.. دلم درد میکرد*
CZYTASZ
White Rose
Fanfictionعمارت استارک فراموش نمیشه... ارباب فراموش نمیشه... تونی فراموش نمیشه... اون اسمونی که تیرگی شده طبیعتش فراموش نمیشه... اون اتاقا که هر کدوم یاداور یه خاطر بودن... یه درد... هر بار مرگ... فراموش نمیشه... هیچوقت... عمارت استارک کنج قلب و ذهن من جا خ...
