Promise

33 1 6
                                        


*+ میرم جلو و نگاهش میکنم*

*- دستشو گرفتم و نشوندمش روی پام.. اون باکس بزرگ رو روی میز گذاشتم و جعبه ی ساعتمو برداشتم.. نگاهش کردم و به ساعت اشاره کردم *

- ببندش برام..

*+ چندبار پلک میزنم.. الان یعنی خوشش اومده؟؟ لبخندی میزنم.. ساعتشو درمیارم و اون ساعتو براش میبندم.. به دستش میومد *

+ دوستشون داری؟

*- به ساعت جدیدم نگاه کردم و لبخندم عمیق تر شد*

- دوستشون دارم..

*- بغضمو قورت دادم و نگاهش کردم *

- پیرهنمو هم فردا میپوشم.. هوم؟

*+ سرمو تکون میدم.. اون جعبه ی کوچیکو برمیدارم.. اون دستبندو که بزرگتر بود.. نشونش میدم.. و دور مچش میبندم.. اون کوچیکترو هم دور مچ خودم.. دوتا اهنربای کوچیک بهشون وصل بود که با نزدیک شدنشون بهم میچسبیدن.. دستمو میبرم نزدیک دستش که اون دوتا اهنربا بهم میچسبن.. اروم میخندم *

+ باحالهه مگه نه؟

*- اروم خندیدم و سرمو تکون دادم*
+ باحاله.. نباید هیچوقت دربیارمش؟

+ نه هیچوقت..

*- دستشو گرفتم و انگشتامو بین انگشتای کوچیکش قفل کردم *

- پس تو هم درنمیاری؟

*+ نگاهش میکنم*
+ نه..
*+ گونشو میبوسم*

+ تونی..

- بله..

+ نمیخواستم اذیتت کنم.. ولی اخه امروز تولدت بود.. و من نمیخواستم بی سر و صدا باشه.. تولد تو روزیه که ارزش جشن گرفتن داره..

*+ با خجالت میگم*

+ روزیه که عشق من.. کسی که عاشقش شدم به دنیا اومده پس برام خیلی مهمه..

*- تولد تو روزیه که ارزش جشن گرفتنو داره..
روزیه که کسی که من عاشقش شدم به دنیا اومده.. چرا انقدر مهربونی.. چرا..
به صندلی تکیه دادم و با لبخند بهش نگاه کردم..
این دومین تبریک تولدی بود که یادم مونده بود..
اولیش پنج سالگیم بود..
وقتی مامان خودش برام کیک درست کرد و داشتیم دوتایی جشن میگرفتیم که..
اون عوضی..
موهای فر شده اشو از روی صورتش کنار زدم و انگشتمو به گونه اش کشیدم *
- تو داری با من چیکار میکنی..

*+ به چشماش نگاه میکنم.. لبخند شیرینی میزنم.. دستشو میارم بالا و یه بوسه روی دستش میزنم*

+ خیلی دوستت دارم.. امیدوارم همیشه لبخند بزنی.. چون من عاشق لبخنداتم..

*- نفس عمیقی کشیدم.. صورتمو جلو بردم و لباشو بوسیدم.. ولی همین که ازش جدا شدم دیدم گونه هاش قرمز شدن و باز داره نگاهشو میدزده.. اروم خندیدم و محکم بغلش کردم *

White RoseWhere stories live. Discover now