your day

37 2 2
                                        


*+روزا میگذشت.. خوب و بد..
شاد و غمگین..
من هنوز اینجا بودم توو این عمارت.. کنار تونی..
گاهی خوش اخلاق و عاشق بود..
گاهی بی اعتنا و سرد..
و گاهی بد اخلاق..
گاهی دوستت دارمو تکرار میکرد..
گاهی دو هفته میگذشت و حتی بغلمم نمیکرد..
یه جورایی دیگه عادت کرده بودم..
به اخلاقاش.. به احساساتش..
حواسم بود دردسر درست نکنم.. تا تنبیه نشم.. تا عصبانی نشه..
درسمو میخوندم.. هر روز مدرسه میرفتم و اونم کمپانی..
بیشتر شبا هم اگه بداخلاق نبود کنار هم میخوابیدیم.. دو ماهی میگذشت.. نمیشد گفت همه چی روو رواله نه..
گاهی سرم داد میکشید.. گاهی لبخند میزد..
و من سعی میکردم زیاد واکنش نشون ندم..
بعد از ظهرا با جیمی و اری میرفتیم توو حیاط و باغ.. سعی میکردم با بچه های مدرسه و سوبین کمتر ارتباط داشته باشم چون بعد از اون اتفاق حساس شده بود..
فقط من بدومو و تونی..
و روزام با اون و عطر و صدای اون میگذشت و من هر روز عاشق تر میشدم..
با همه ی خوبی ها و بدی هاش..
و حالا یه هفته بود که اصلا حوصله نداشت و روی مود بد اخلاقش بود..
خدمتکارا هم سعی میکردن کمتر توو دیدش باشن.. چند باری سر چیزای الکی دعوام کرده بود.. اما من نمیخواستم خودمو ازش قایم کنم..
امروز روز خاصی بود..
روز تولدش..
میتوسنتم بفهمم که تا حالا مراسم تولدی نداشته.. با اون پدر و گذشته...
حالا من میخواستم براش خاطره بسازم..
میخواستم براش شاید اولین تولدشو بگیرم..
میخواستم با من این مراسمو یادش بمونه..
و خیلی برای تدارک همه چیز ذوق داشتم..
انجی کیک درست میکرد.. و من قسمت پشت سالن رو با کمک خدمتکارا با بادکنک و ریسه های براق و گل تزیین کرده بودم یه میز گذاشته بودیم.. جعبه ی کادومو هم گذاشته بودم روش بقیه هم براش کادو گرفته بودن..
و کادوی من یه ساعت بود.. با یه پیرهن..
و دستبند ست نقره برای خودمو اون..
امیدوارم بودم خوشش بیاد..
همه ی این تدارکات رو دیده بودم و حالا اونقدر استرس داشتم که پشیمون شده بودم.. میترسیدم دعوام کنه.. اما دیگه همه چه حاضر بود..
یه پیرهن صدفی یقه باز با جین سفید کوتاه و کفش های اسپرت سفیدم پوشیده بودم...موهامو فر کرده بودم..
منتظر بودم تا از کمپانی برگرده...*

+ انجی.. این فشفشه هارو بزارم روو کیک خوب میشه؟

ا: امم.. خب ایده ای ندارم اصلا نمیدونم خوشش میاد یا نه.. نکنه عصبی بشه؟

+ هوفف منم نمیدونم.. ولی میزارم دیگه اب از سرمون گذشته..

*+ فشفشه هارو روی کیک میزارم.. اون چنتا شمعو هم میچینم.. کیکو میبرم میزارم روی اون میز نگاهی به جیم و اری میکنم که اون کلاه های شیپوری تولدو روی سرشون گذاشته بودم و خیلی بامزه شده بودن.. اره سورپرایز بود اما نمیخواستم سر و صدا کنم که یهو مودش برگرده.. میرم اون سمت سالن و با دیدن ماشینش که جلوی در واستاد سریع بلند به انجی و بقیه میگم برن اون سمت و منتظر باشن.. نفس عمیقی میکشم و منتظر میشم تا بیاد داخل *

White RoseOù les histoires vivent. Découvrez maintenant