Nothing left

51 4 7
                                        

*+ با دیدن اون صحنه ها جیغ میزدم.. و کمک میخواستم.. تونی رو صدا میزدم اما بهم نمیرسید و لوکی منو کشوند داخل تاریکی..
با تموم وجودم اسمشو صدا میزنم..با باز شدن چشمام.. میفهمم یه کابوس لعنتی بود...صورتم درد میکرد.. حالم از خودم بهم میخورد.. بلند شدم و رفتم تو سرویس.. زنجیر فقط تا اینجا میرسید.. دستامو محکم روی شکمم میکشم.. و دستامو میشورم.. نگاهی به خودم تو اینه ای که به دیوار پرس شده بود میندازم.. سمت چپ صورتم و گوشه لبم کبود شده بود..
و اون کبودی خیلی بزرگ بود.. موهام بهم ریخته بود و نصفش از تو کش دراومده بود.. یکم اب میخورم و برمیگردم روی تخت..
تا کی میتونم مقاوت کنم..*

*ل: با صدای اب فهمیدم بیدار شده.. اون شیرینی هارو برداشتم و رفتم تو اتاقش *

ل: پیتر..بالاخره بیدارر شدییی؟؟ چه عالی..

*+ حتی دیگه عکس العملی به کاراش نداشتم پاهامو تو بغلم جمع میکنم و سرمو میندازم پایین*

*ل: نشستم کنارش و اون بشقاب و گذاشتم کنارش*

*+ نگاهش میکنم*

+ چ..چرا.. با من..اینکارارو میکنی..

*ل: اروم خندیدم و بهش نزدیک شدم *
ل: چون خوشم میاد

+ تو از من..خوشت..نمیاد..از بچه های کوچیک خوشت میاد..

*ل: لبخندی زدم *

ل: دقیقا.. ولی تو هم بد نیستی.. قول میدم اگه بچگونه حرف بزنی خیلی دوست داشته باشم..

*+ میخواستم سرش داد بزنم.. میخواستم اون بشقاب و بکوبونم تو سرش.. دست انداخت و کشیدتم تو بغلش.. دستاش روی بدنم حرکت میکردن. چندشم میشد *

*ل: دستامو بردم زیر لباسش و روی بدنش کشیدم*

ل: پوستت نرمه مثل یه بچه..

*ل: دستمو بردم تو شلوارکش و باسنشو مالیدم *
ل: تنها مشکل سنته..

*+ به دیوار خیره بودم و بی صدا اشکام میریخت.. کاری نمیتونستم بکنم *

*ل: نفس عمیقی کشیدم و ازش جدا شدم *

ل: بازم شق کردم ولی نمیخوام دوباره از حال بری.. فردا بازم بازی میکنیم..

*ل: خواستم بلند شم ولی با یاداوری چیزی برگشتم سمتش و لبخندی زدم *

ل: اهان راستی.. بدم نمیاد اگه فقط با یه پنتی بخوابی.. مثل وقتی توو اتاق خودت تو اون عمارتی.. منم دوست دارم تو خواب دستمالیت کنم عزیزم..

*+ با حرفش چشمام گرد میشه.. مثل وقتی تو عمارتم.. اون از کحا میدونست *

+ تو..تو.. چجوری..

*ل: خندیدمو موهاشو از روی صورتش کنار شدم*

ل: خب بهم بگو اسم دوستت تو عمارت چیه؟

White RoseDonde viven las historias. Descúbrelo ahora