- اون شیشه ی خالی رو کوبیدم روی میز و به انجی اشاره کردم*
- یکی دیگه بیار.. و تو..
*- نیم نگاهی به پیتر کردم *
- بتمرگ و غذاتو بخور..
*+ اب دهنمو به زور قورت میدم..میشینم پشت میز استرس داشتم.. غذارو که میدیدم حالم بهم میخورد ولی نمیتونستم حتی عق بزنم *
*- اون شیشه رو از انجی گرفتم و یکم ازش خوردم.. نگاهی به پیتر کردم که فقط نشسته بود.. به خدمتکارا گفتم برگردن سر کارشون..
برگشتم سمتش و لم دادم و به چهره اش نگاه کردم.. اگه موهاش بلند بود و هایلایت داشت.. دیگه با اون هرزه مو نمیزد *
- بخور..
*+ چنگالمو برمیدارم و یکم با غذام بازی میکنم..
یکم ازون گوشت میزارم توو دهنم و میجوم..
ترو خدا بالا نیار.. لطفا *
*- سرمو کج کردم و بهش خیره شدم*
- بخور و کوفت کن دوتاش یه معنی رو میده.. مگه نه؟
*+ سرمو میبرم بالا و نگاهش میکنم که دو قطره اشک از چشمام میفته.. سریع نگاهمو ازش میگیرم و یکم دیگه میخورم *
*- پوزخندی زدم *
- اشک تمساح.. دقیقا مثل اونی.. میدونی یه بار به خاطر اشکای اون هرزه مامان من تا حد مرگ کتک خورد؟
*+ با بیچارگی به بشقاب نگاه میکنم.. من باید از کجا میدونستم.. اخه من از کجا خبر داشتم..
چشمام و میبندم.. و بینیمو بالا میکشم*
*- خندم گرفته بود.. ولی نه از قیافه ی اون.. از خاطراتی که همشون سیاه بودن..
صدای خنده هام بلند تر شد.. تا جایی که تبدیل شد به قهقهه.. ولی بعد از اون.. تو یه ثانیه ساکت شدم.. شبیه اون بود.. خیلی زیاد *
- نباید.. تو رو.. دوست داشت..
*+ از ترس میلرزیدم.. رفتاراش ترسناک بود..
خنده هاش که تو سالن میپیچید..
اما با حرفش.. دستام مشت میشه..
اخه چرا..
چون پسر اون زن بودم؟
به خاطر چیزی که خودم انتخابش نکردم؟
سرمو بالا میبرم از بغض داشتم خفه میشدم*
+ تو..تونی..
*- سرمو اروم تکون دادم.. نباید اینطوری عاشقت باشم.. نباید *
- نباید.. تو باید.. بری..
*+ اشکام تند تر میریزن *
+ ل..لطفا.. من.. من.. دوستت..دارم
*- چشمامو بستم تا نبینم اشکاشو.. ازارم میداد.. چرا دوستت دارم.. چرا انقدر دیدن این وضعیتت برام سخته*
-گمشو توو اتاقت..
+ تونی..
- گمشوووووو تووووو اتااااققتتتتت
*+ با دادش سریع بلند میشم و میدوعم سمت پله ها.. تا خود اتاقم میدوم و درو قفل میکنم.. و همونجا میفتم روو زمین..
زانو هامو بغل میکنم و تنها کاری که میتونم بکنم گریه اس.. به حال خودم.. به حال گناهی که نکردم اما دارم به خاطرش مجازات میشم*
BINABASA MO ANG
White Rose
Fanfictionعمارت استارک فراموش نمیشه... ارباب فراموش نمیشه... تونی فراموش نمیشه... اون اسمونی که تیرگی شده طبیعتش فراموش نمیشه... اون اتاقا که هر کدوم یاداور یه خاطر بودن... یه درد... هر بار مرگ... فراموش نمیشه... هیچوقت... عمارت استارک کنج قلب و ذهن من جا خ...
