culprit

61 5 11
                                        

*- با ول شدن بدنش چند بار صداش کردم.. ولی جوابی نشنیدم.. با ترس از خودم جداش کردم.. بدنش سرد شده بود.. نفساش اروم بود ولی از هوش رفته بود.. سریع بلند شدم و خوابوندمش روی تخت.. با دکتر تماس گرفتم و گفتم خودشو زود برسونه و تا وقتی میرسه بهم گفت که باید چیکار کنم..
دستام میلرزید.. ولی هنوزم پشیمونی رو احساس نمیکردم.. مثل همیشه.. حتی نمیفهمیدم چطور ممکنه باشه فقط..فقط احساس گناه میکردم..
ارایششو پاک کردم و صورتشو کامل تمیز کردم.. پتو رو روش کشیدم و با اب سرد ضربه های ارومی به صورتش زدم..فشارشو چک کردم.. خیلی پایین بود.. باید تا اومدن دکتر صبر میکردم..
کنارش نشستم و دستمو بین موهاش کشیدم *

- تو فقط.. نباید شبیه اون باشی.. اینو بفهم..بفهم لعنتی...

*- دکتر وقتی اومد هم قندشو چک کرد هم فشارشو.. یه سرم بهش وصل کرد و یه داروی تقویتی به سرم تزریق کرد..یه شوک خیلی بزرگ بهش وارد شده بود..
شاید نباید اینکارو میکردم ولی..اون هیچ شباهتی به خودش نداشت..
با رفتن دکتر برگشتم داخل اون حموم...دلم نیومد موهاشو دور بریزم..گذاشتمشون داخل یه جعبه ی چوبی و قفلش کردم و گذاشتمش توی کمدم..
حموم رو تمیز کردم و برگشتم پیشش...
کنارش دراز کشیدم و به تاج تخت تکیه دادم.. و اروم اروم انگشتامو بین موهاش کشیدم و منتظر موندم که چشماشو باز کنه *

*+اخمی میکنم..دهنم خشک شده بود..چشمامو اروم باز میکنم..اولین چیزی که میبینم دستمه که روش چسب بود..بالا سرم یه سرم خالی اویزون بود..با به یاد اوردن همه چی دستم میره سمت موهام..دوباره چشمام خیس میشه..
لعنتی..با باز شدن در از روو تخت میرم پایین و بی توجه بهش میرم سمت در *

*- دستشو گرفتم و اهی کشیدم *
- کجا..همینجا بخواب..باید حواسم بهت باشه..

+میخوام برم.. توو اتاقم ولم کن..

- پیتر..

*+ دستمو میکشم و در و باز میکنم و میرم توو اتاقم..اون لباسارو در میارم و میرم توو حموم..نگاهی به خودم میندازم..اب دهنمو قورت میدم.. خیلی کوتاهه.. خیلی..
نمیتونم زیاد زیر دوش بمونم حالم اصلا خوب نبود..حوصله حتی نگاه کردنشونو نداشتم چه برسه سشوار کشیدن با حوله ابشونو میگیرم و یه شلوار و هودی میپوشم و کلاهشو میکشم روو سرم.. اری رو توو بغلم میگیرم..و میشینم روی تخت*

+میبینی.. باهام چیکار کرده.. اری..

*- روی تخت نشسته بودم و عصبی با پام روی زمین ضربه میزدم.. چرا حرف منو نمیفهمی.. چرا اخه پیتر...
نمیدونم چقدر گذشته بود.. لباسامو عوض کردم و فقط یه شلوار پوشیدم..حوصله نداشتم چیز دیگه ای بپوشم کلافه بودم..اگه میتونستم همون شلوارم نمیپوشیدم..
بلند شدم و رفتم سمت اتاقش.. فقط میخواستم احساس گناهمو از بین ببرم.. و انگار.. وقتی لبخند اونو میدیدم از بین میرفت..
میدونستم اگه در بزنم جواب نمیده یا نمیذاره برم داخل..بدون در زدن رفتم توو اتاقش.. روی تختش دراز کشیده بود و اری هم توی بغلش بود.. با دیدنم اخمی کرد و نگاهشو ازم گرفت *

White RoseDonde viven las historias. Descúbrelo ahora