— Part 16 —
ملیسا با خودش گفت "واسه ی چی پرونده ی منو خونده اون اخه؟" سمته گوشه اتاق رفت. دختری با موهای نارنجی سعی داشت گلدانه رو به رویش را نقاشی کند.
_ هی یه برگه به منم میدی؟
دخترک بدونه گفتنه کلمه ای به نشانه ی تائید با ذوق سرش را تکان داد و برگه ی سفیدی را جلوی ملیسا گذاشت و مداد رنگی هایش را به سمته او سُر داد. ملیسا مداده مشکی را به دست گرفت و مشغول شد.
صدای داده زنه چاق توی راه رو پیچید.
_ وقت خاموشیه کسی دیگه حق نداره از اتاقش بیرون بیاد!
و بعد تمامه چراغ ها خاموش شدند. ملیسا میتوانست هر کاری بکند جز خوابیدن. خیلی آرام از اتاقش خارج شد. میدانست اتفاق خوبی در انتظارش نخواهد بود اما چیزی برای از دست دادن نداشت. بدون سر و صدا به سمت کتابخانه حرکت کرد. قفسه ی کوچکی بود و نمی شد اسمش را کتابخانه گذاشت اما همان هم برای او غنیمت بود. خیلی ارام انگشت های کشیده و زیبایش را روی کتاب ها کشید تا بالاخره روی کتابی با جلده قرمز متوقف شد. زیر لب جمله ای که نشان دهنده شخصیت خیلی از افراده اطرافش بود را زمزمه کرد
_هيچ کَس از وضع و روزگار خود راضى نيست، اما همه کَس از عقل و خِرد خود رضايت دارد..!
و صدایی در سکوته شب از پشته سرش زمزمه وار گفت
_ آنا کارنینا اثره لئو تولستوی
سریع به عقب برگشت. چهره ای آشنا دید که آرامش در لبخنده روی صورتش خلاصه میشد.
_ فکر میکنم تو نباید الان اینجا باشی درسته؟!
ملیسا جوابی نداشت. با خود فکر کرد که چه بگوید تا او را از برگرداندنه خودش به اتاقه مسخره منصرف کند که صدای گرمه پسر افکارش را شکاند
_ پس کتاب! اره؟
+ینی چی.
_ اینهمه جا وجود داره اما تو اومدی سمته قفسه ی کتاب ها
+ اره خب فکر کنم فقط این قسمتو برا من ساختن
_ چرا اومدی اینجا؟
+ خب چون شاید کتاب خوندن . . .
حرفش نصفه ماند
_نه اونو نمیگم. چرا اینجا بستری شدی؟ به نظر نمیاد دیوونه باشی.
+ هر راهی که من توش راه برم اخرش پرتگاهه! بدترین چیزش هم میدونی چیه؟ حتی کسی بهم اجازه نمیده که بیوفتم.
_ منظورت چیه؟
صدایه پای شخصی باعث شد ترس سراغ ملیسا بیاید.
_ هی بهتره بریم.
ملیسا با سر تائید کرد و دستش رو توی دسته پسرک گذاشت و پشت سرش راه افتاد.
YOU ARE READING
•|Psycho|•
Romance[COMPLETED] _ آرزو؟ . . . فکر کنم آرزو ندارم . . . +مگه میشه؟ _ میدونی آرزو یعنی چیزی که رویا شو داشته باشی قرار نباشه هیچ وقت بهش برسی در غیر اینصورت میشه هدف! کمی با انگشت هایش بازی کرد و ادامه داد _ سعی میکنم به چیزایی که قرار نیست به دستشون بیا...
