— Part 5 —
با عجله کت و لباس های دیروزش را از گوشه و کناره اتاق جمع میکرد و زیره لب پشته سره هم یه جمله را تکرار میکرد.
_ وای دیرم شد. دیرم شد. دیرم شد
+ ای بابا هنوز ۴۰ دقیقه وقت داری.
بی توجه به حرفه مگان از اتاقش خارج شد. خداحافظی کوتاهی با خانومه دنتون کرد و با سرعت از خانه خارج شد. وقته کارای اضافی را نداشت. با اتوبوس در نزدیک ترین ایستگاه به دانشگاه پیاده شد.
_همگی برگه دربیارید کوئیز داریم.
صدای اعتراض بلند شد. محکم روی میز کوبید و دوباره سکوت حکم فرما شد. همه بدونه حرفه اضافی با کاغذی رو برویشان و خودکاری در دست منتظره صدای خانومه شارلوت بودن. ملیسا صندلی را از کناره دیوار روی زمین کشید و وسط کلاس گذاشت.
_ به من ثابت کنید این صندلی اینجا نیست. اثباتتون رو توی برگه بنویسید و با اسم تحویلم بدید. ۱۰ دقیقه تایم دارید.
درحالی که همزمان ساعتش را نگاه میکرد با صدایی بلند گفت
_ شروع کنید!
در کلاس قدم میزد و بی صبرانه منتظر اتمام ۱۰ دقیقه بود تا جواب های طولانیه شاگردانش را ببیند.
_ و تمام! برگه ها بالا!
همه برگه ها را بالا گرفتند و ملیسا کسی را انتخاب کرد تا برگه ها را جمع کند و به او تحویل بدهد. بعد از گذاشته شدنه برگه ها روی میز ملیسا از جایش برخواست و شروع به درس دادن کرد.
_ سوالی نیست؟
منتظر جمعیته حاضر در کلاس را نگاه کرد و گفت
_ موفق باشید.
برگه ها رو از روی میز برداشت و از کلاس خارج شد. تصمیم نداشت به خانه برگردد. به پارکی که همان نزدیکی ها بود رفت و روی نیمکتی مشغوله خواندنه برگه ها شد.
VOUS LISEZ
•|Psycho|•
Romance[COMPLETED] _ آرزو؟ . . . فکر کنم آرزو ندارم . . . +مگه میشه؟ _ میدونی آرزو یعنی چیزی که رویا شو داشته باشی قرار نباشه هیچ وقت بهش برسی در غیر اینصورت میشه هدف! کمی با انگشت هایش بازی کرد و ادامه داد _ سعی میکنم به چیزایی که قرار نیست به دستشون بیا...
