~~fifty eight~~

157 27 47
                                        

ژک نوزاد را بغل گرفته و در گوشش چیزی زمزمه میکرد.

ژان: باز شروع کردی؟

ژک چشمی چرخاند و هیچی نگفت.

هنری: هیونجین کی میخوای بهمون بگی وقتی یه بچه به دنیا میاد و بغلش میکنی چی در گوششون میگی؟

ژک: ورودش و به این دنیا تبریک میگم

ژان: فقط همین؟ پس چرا بلند نمیگی اینو؟

ژک آهی کشید و با دیدن رزلین که به سالن پذیرایی می‌آمد، از جا بلند شد و همان‌طور که اوژنی را به مادرش پس میداد، گفت: باشد که مریم مقدس از فرزندتان محافظت کند.

ژان: باز دعاهای مسخره اش شروع شد

نیکولاس: شاید چون هرچی بگه مسخره اش میکنی سعی میکنه بلند بلند چیزی نگه

ژان: تو از کی تا حالا زبون دراوردی کوچولو؟

نیکولاس چشمی چرخاند.

و همین حین با ورود جین همه از جا بلند شده و بعد از سالها با مرد تجدید دیدار کردند..

.
.
.

جونگکوک همان‌طور که دوست عزیزش را بغل گرفته بود، با اخم گفت: یعنی تو حتی با رزلین هم در ارتباط بودی؟ همه بغیر از من؟

سوکجین: خب رزلین مورخ خانواده است همه باید بهش گزارش بدن که چی بهشون میگذره، تازه من با تو و تهیونگم در ارتباط بودم عزیزم فقط یکبار نتونستم جواب نامه‌ات رو بدم!

جونگکوک نگاه بدی به جین انداخت و مرد گفت: باید خیلی بیشتر در ارتباط میبودیم سی سی، تو از وقتی شتودشانو رو ترک کردی دیگه بهمون سر نزدی!

سوکجین: معذرت میخوام حق با توعه

جونگکوک با دلخوری چشمی چرخاند و گفت: مهم نیست خبری که میخواستی بدی رو بگو

سوکجین فنجان قهوه‌اش را سر کشید و بعد با هیجانی که با یادآوری آن خبر بهش دست داده بود، رو به خانواده کرد و گفت: گرچه تولد اوژنی کوچولو به اندازه ی کافی مسرت بخشه ولی یه خبری دارم که قراره روزتونو بسازه

همه هیجان زده به سوکجین نگاه کردند و مرد گفت: من و انزو حوالی استراسبورگ فردی رو پیدا کردیم که ادعا داره اون ساحره ای که نفرین رو اجرا کرد زن و بچه داره

برای چند ثانیه سکوت فضا را در برگرفت و بعد یک مرتبه رنه جیغ کشید: این یعنی میتونیم برگردیم خونه؟

جین با لبخند سر تکان داد: اگه بتونیم اون زن و بچه رو پیدا کنیم بله

و بعد جیغ و داد های از روی خوشحالی و هیجان اعضای جوان خونه را پر کرد.

جونگکوک دستهای جین را چسبید و پرسید: هیونگ زمان بده بگو دقیقا کی میشه این نفرین تموم بشه؟

 Chateau de Deschaneau Historias para obsesionarse. Descúbrelo ahora