~~fifty nine~~

84 16 21
                                        

درود بچه ها

با توجه به نتیجه نظرسنجی، آپ فیک ها رو از سر میگیرم، برای کسانی که مخالف بودن باز هم بگم نیتم اصلا و ابدا عادی سازی نیست منم دلم خونه و روزهای زیادی رو به سوگواری گذروندم و میگذرونم، قبلا هم گفتم این داغی که دیدیم باعث میشه هیچوقت اون ادمهای قبلی نشیم 💔

ولی راستش این روزا به شدت احتیاج دارم یه حواس پرتی داشته باشم و برای من حرف زدن با شما و خوندن کامنتاتون و نوشتن براتون بهترین حواس پرتیه.

پوزش میخوام اگه اندیشه ام رو به خوبی بیان نکردم..

و یکبار دیگه تسلیت میگم به تموم بازمانده ها و خانواده ها و عزیزان داغدار🖤

.
.

قبل از این که بعد از دوماه بریم سراغ پارت جدید یه خلاصه ی کوچیک داشته باشیم..

اعضای خانواده بعد از مدتها در سال ۱۸۶۲ در خانه ی نامجون و رزلین، به مناسبت تولد فرزند دوم اونها، اوژنی، گرد هم آمده و رفع دلتنگی میکنند.

همین موقع سوکجین هم بهشون میپیونده و مژده میاره که بالاخره برای شکستن طلسم راهی پیدا کردن و فهمیدن اون ساحری که نفرین رو گذاشته یک زن و بچه داشته و حالا تنها کاری که باید بکنن پیدا کردن اون بچه و گرفتن کمی خون از اونه..

همه ی خانواده با خوشحالی و امیدواری خیلی بیشتر از قبل منتظر روزی هستند که طلسم شکسته بشه و خب سوکجین بهشون میگه این روز دور نیست..

.
.

 ۸ سال بعد، سال ۱۸۷۰/ وردن، شتودشانو

تهیونگ: دیدی لاو چیزی برای ترسیدن و نگران بودن وجود نداره

 
جونگکوک با اخم های در هم به اطراف نگاه کرد و همان‌طور که دست هایش را زیر بغل هایش جمع کرده و با عینک بدبینی اطراف زمین ها و عمارتشان را بررسی میکرد، گفت: اگه میتونی اینو به گرگم حالی کن عزیزم

 
تهیونگ هوفی کرد و جلو رفت و دست هایش را دو سمت سر همسرش گذاشت و در چشمهای زیبا و نگرانش زل زد و گفت: از تهیونگ به گرگی دوست داشتنیم.. همه چی آرومه، توله هامون در امانن، کسی دور عمارتمون نیست چون همین چند دقیقه پیش سه دور همه جا رو بررسی کردم، مادام مارسیا و موسیو آلوا و خاویر هم تو اتاق هاشون خوابن الان فقط من و توییم که بیداریم و برای اینکه بهت اطمینان بدم خطری تهدیدمون نمیکنه و من اینجام به نظرم باید بریم تو اتاق و یخورده خلوت کنیم

جونگکوک خندید و گفت: اینکه هیچوقت سیر نمیشی همیشه شوکه ام میکنه!

تهیونگ با دیدن خنده ی همسرش، لبخندی زد و گفت: من سیری ناپذیرم؟؟ جنابعالی گرگی خودت و وقتی میره تو رات ندیدی؟ اصلا اجازه نفس کشیدن هم نمیده

 Chateau de Deschaneau Bağımlısı olacağınız hikayeler. Şimdi keşfedin