~~sixty one~~

83 18 60
                                        

درود به همگی😍

بچه ها جونم برای شتودشانو هم بهتون پیشنهاد میکنم یه نگاه به پارتهای قبلی بندازید چون بعد از این وقفه ی طولانی مدت هیچ خلاصه ای واقعا نمیتونه کامل و جامع باشه..

بهرحال یه خلاصه ی کوچیک براتون مینویسم:

خانواده ی دشان همگی از زمان تولد دوقلوها طلسم شدن و به غیر از تهکوک و بچه هاشون هیچکس نمیتونه وارد عمارت دشان ها بشه و اگه اونجا بمونن ضعیف میشن و در نهایت میمیرن!

طلسم بنوا پسر کوچیک تهکوک اینه که نمیتونه زیر نور خورشید قدم بزنه و افتاب پوستش رو میسوزونه و هیچ ورد جادوگری نمیتونه نجاتش بده

طلسم ادلین دختر تهکوک هم اینه که چهره ی زیبا و دوستداشتنیش برای هیچکس به غیر از پدر مادرش قابل رویت نیست..

بعد از طلسم شدن کم کم همه ی خانواده از هم پاشید و هر زوجی به یه طرف دنیا فرار کردن تا بتونن با غم بیرون شدن از خونشون کنار بیان

این وسطا فرانسه وارد جنگ میشه و تهیونگ که صدها سال قبل هم به عنوان سرباز برای کشورش جنگیده تصمیم میگیره به جنگ بره و جونگکوک ماه‌ها ازش بیخبر میمونه

و حالا بالاخره به خونه برگشته..

یه نکته کوچیک دیگه هم هست، یه شب جونگکوک و خاویر (جادوگر خانوادگیشون) و برنارد آلوا (معلم بچه ها) یه خانواده گرگینه رو تو باغشون پیدا میکنن و اون خانواده میگن که از شهر آلزاس فرار کردن تا از شر سربازهای یاغی پروسی در امان بمونن، خلاصه جونگکوک هم بهشون جا و مکان میده و بعدش میفهمه یکی از اون گرگینه ها همون مانگه، جفت امگاش که سالها قبل ردش کرده بود..
.
.

در رو باز کرد و داخل رفت.

سینی رو روی میز گذاشت و به اتاق خالی نگاه کرد.

دلش برای همسرش به شدت تنگ شده بود.

صدای نفس کشیدن جونگکوک از اتاق مخفی شون میومد پس به اونجا رفت و با دیدن تن نحیف همسرش روی تخت قلبش تندتر از همیشه تپید.
روی زمین مقابل همسر خوابیده اش زانو زد و همینکه چهره ی زیبا و معصومش رو دید، اشک هاش جاری شد.

حتی برای فرزندانش هم تا این حد دلتنگ نبود!

یه دستش رو آروم از روی سر جونگکوک تا نزدیک چونه اش کشید و ثانیه ی بعد جونگکوک از خواب پریده و چشمان قرمز و طلاییش رو به همسرش نشون داد.

چند ثانیه ساکت موند تا تصویری که مقابل چشمانش میبینه رو باور کنه و بعد یک مرتبه زمزمه کرد: کیم تهیونگ نگو مردی و الان روحت اومده اینجا که مجبورت میکنم هفت بار دیگه به دنیا بیای و خودم هر هفت بار بکشمت!

تهیونگ از شنیدن صدای دلنشین همسرش وقتی اون کلمات رو با حرص ادا میکرد، به خنده افتاد: چرا باید بمیرم لاو؟ من که بهت قول دادم زنده برمیگردم.. حالا هم برگشتم

 Chateau de Deschaneau Cerita yang bikin terobses. Temukan sekarang