یک هفته بعد
خاویر: بچه ها زود باشید الان وقتشه
بنوا دست در دست همسرش جلو رفت و با کورسوی امیدی، خنجر را برداشت و دستش را زخمی کرده و خونش را داخل جام ریخت.
بعد به عقب برگشت و در حالیکه هنوز داخل حلقه ای که خاویر، سیلوآن و انزو دستور داده بودند، ایستاده بود، از همسرش پرسید: به نظرت جواب میده؟
برنارد گونه ی بنوا را بوسید و کنار گوشش گفت: اره گرگ کوچولو مطمئنم جواب میده
بنوا آهی کشید و نامطمئن و نگران به اجرای مراسم نگاه کرد.
ادلین نگاهی به پدر مادرش انداخت و وقتی لبخند اطمینان بخش آن دو را دید، به طرف خاویر قدم برداشت.
خونش را داخل جام ریخت و در حالیکه چشمانش را بسته بود، گفت: من اهمیتی نمیدم بقیه من رو چجوری ببینن اما امیدوارم بنوا از شر این طلسم راحت بشه و بتونه با بچه هاش زیر آفتاب بازی کنه
بنوا با شنیدن دعای خواهر دوقلویش بغض کرد و از همسرش جدا شد تا ادلین را بغل بگیرد.
و دلانو..
تمام این مراسم ها همیشه برای پسر ارشد خانواده بیهوده و احمقانه به نظر میرسید، چون در طی این سالها چندین بار این مراسم را تکرار کرده اما نتیجه ای به دست نیامده بود.
غرغرکنان به طرف خاویر رفت و گفت: هیچ میدونید اگه پلیس وردن این اطراف بپلکه هممون رو به جرم شیطان پرستی دستگیر میکنه؟
تهیونگ: دلانو زودباش الان وقت مسخره بازی نیست
دلانو در حالیکه خنجر تو دستش بود، به طرف تهیونگ برگشت و با لحن شاکی و ناراحتی گفت: بابا یه کم احترام برای ولیعهدت قائل شو
جونگکوک که به شدت مضطرب بود، وسط حرف پسرش دویید و با غرشی آلفاگونه گفت: دلانو الان وقتش نیست، زودباش
دلانو چشمی چرخاند و خنجر را محکم داخل دستش فرو کرد و همینکه خون پسر داخل جام ریخت، زمین شروع به لرزیدن کرد.
تمام چراغ های منطقه خاموش شد و تا چشم کار میکرد تاریکی بود.
از قبل هوا ابری بود اما یک مرتبه طوفانی به پا شد و تمام این ها در کنار صدای آن سه جادوگری که بی اهمیت به اطراف، بلند بلند ورد میخواندند، صحنه ترسناک و دلهره آوری به وجود آورده بود.
جونگکوک با نگرانی دست همسرش را فشرد و سعی کرد در آن تاریکی، حالت چهره ی خاویر را ببیند.
بچه ها خبر نداشتند اما این تنها امید آنها برای از بین بردن این طلسم لعنتی بود چون این خون باقیمانده از آن ساحره لعنتی را با چندین جادو و طلسم سخت از ميان یک گردنبند قدیمی بیرون کشیده بودند.
BINABASA MO ANG
Chateau de Deschaneau
FanfictionCouple: taekook, yoonmin, namjin, hyunlix Genre: fantasy, vampire, mpreg, smut, romance خلاصه: سال ۱۸۵۰ میلادی، فرانسه، شهر وردن، عمارت شتو دشانو این قرار بود عکس یه خونه ی تسخیرشده باشه به عنوان آخرین عکس یادگاریم از فرانسه ی دوست داشتنی ولی الان...
