بالاخره لحظه ی موعود رسید..
خانواده ی بزرگ دشان یک طلسم دیگر رو هم شکستند و دوباره متحد شدند و اینبار جمعیتشان از همیشه بیشتر و بزرگتر بود.
بزرگتر ها با شوق و حسرت همدیگر رو به آغوش گرفته و با چشمانی گریان و لب هایی خندان از خاطرات سال های دوری صحبت میکردند.
و در تمام این لحظات مهم و احساسی نسل کوچک این خانواده شوکه و متعجب از دور به تماشای این تقابل احساسی نشسته بودند..
برای آنها درک پدر مادر هایشان تقریبا غیرممکن بود و این حجم از احساساتی شدن اصلا خالصانه به نظر نمیرسید و اغراق شده بود!
ادلین که از سکوت زیاد بین خودش، برادرها و عموزاده هاشون خسته شده بود، خطاب به دختر پسرهایی که همگی خودشون رو با گوشی سرگرم نگه داشته بودند، گفت: از این شیرینی ها امتحان کنید.. خیلی خوشمزه است
یک مرتبه ده جفت چشم به ادلین زل زد و دختر رو دستپاچه کرد و باعث شد از کرده خود پشیمون بشه
اما بنوا که کاملا شبیه خواهر دوقلوی خودش حوصله اش از تماشاچی بودن سر رفته بود، به کمک خواهرش رفت و گفت: بچه ها میدونم از راه های دوری اومدید و همگی خسته اید اما به نظرتون به عنوان اعضای یه خانواده نباید بیشتر با هم صحبت کنیم و کمی همدیگه رو بشناسیم؟ منظورم اینه ما تقریبا عموزاده های همدیگه محسوب میشیم اما چیزی از هم نمیدونیم!
ادلین: دقیقا منم میخواستم سر صحبت رو باز کنم که همین رو بگم، به نظرم برای اعضای یه خانواده بودن زیادی از هم دوریم اینطور نیست؟
ویولت: حق باشماست بچه ها ولی این یخورده زمان میبره بنظرم کاملا طبیعیه که با هم احساس راحتی نکنیم
ویوین در حمایت از خواهرش به حرف اومد: اره خب تنها چیزیکه از هم دیدیم عکس هاییه که تو سوشال مدیا میگذاشتیم
ایوان: به نظر من هم این اصلا طبیعی نیست، ما باید برای عوض کردنش تلاشی بکنیم.. چیزی که از اول مهمونی میخواستم بگم اما همتون سرتون تو گوشی هاتون بود
ویوین که ایوان رو نمیشناخت، کمی سرش رو کج کرد و پسر رو از سر تا پا از نظر گذروند، تیپ و استایلش مشخص میکرد این ومپایر چندصدساله از اهالی انگلستانه اما مگه خانواده ی هنری و ژان فقط دو تا بچه نداشت؟!!
ویولت که میدونست خواهرش به چه دلیل با اخم محو پسر شده پاش و روی پای خواهرش فشرد و رو به ایوان گفت: سومی از ما خیلی کوچیکتره فقط کسایی که تو اینستا فالو داره رو میشناسه و خب شما..
ایوان سر تکون داد و گفت: من اینستاگرام ندارم
ویولت: درسته و حدس میزنم شما رو نمیشناسه درسته سومیا؟
KAMU SEDANG MEMBACA
Chateau de Deschaneau
Fiksi PenggemarCouple: taekook, yoonmin, namjin, hyunlix Genre: fantasy, vampire, mpreg, smut, romance خلاصه: سال ۱۸۵۰ میلادی، فرانسه، شهر وردن، عمارت شتو دشانو این قرار بود عکس یه خونه ی تسخیرشده باشه به عنوان آخرین عکس یادگاریم از فرانسه ی دوست داشتنی ولی الان...
