~~SIXTY~~

119 19 28
                                        


همان‌طور که از همسرش یاد گرفته بود اسلحه را آماده کرد و با احتیاط به داخل باغ تاریک قدم گذاشت و خاویر و برنارد و مادام مارسیا هم به دنبالش راه افتادند.

چند لحظه بعد وسط تاکستان خانوادگیشان، به جمعیتی برخوردند.

مادام مارسیا جیغی کشید و برنارد و خاویر بهش چشم غره ای رفتند.

مردمی که آن‌جا جمع شده بودند با ترس و لرز دستهایشان را به حالت تسلیم شده بالا بردند، جونگکوک اخم کرده غرید: تو ملک شخصی ما چه غلطی میکنید؟

مردی به حرف آمد: آقا بهمون رحم کنید، پروسی ها شهرمون رو گرفتن، آوارمون کردن

خاویر: مهاجر ها تو روز حرکت میکنن نه شب!

زنی به حرف آمد: باور کنید ما یه خانواده ی آبرومند و با اصل و نسبیم ولی وقتی پروسی ها شهر رو گرفتند دیگه چاره ای برامون نموند به جز فرار، الان چند روزه در راهیم

مرد دوباره گفت: قراره به خونه ی اقواممون در لیون بریم اما بچه ها حسابی خسته شدن پس گفتیم شاید بشه بی سر و صدا برای ساعتی اینجا استراحت کنیم و بعد راه بیفتیم.

زن دیگری گفت: قربان ما نمیدونستیم اینجا ملک شخصیه هوا تاریک بود همین که به این باغ رسیدیم نشستیم

به نظر نمی‌آمد دروغی در کار باشد، به راحتی میشد ترس را در چشمهای لرزان و رایحه ی نگرانشان حس کرد.

به آن بچه های کوچیک و گریان نگاهی انداخت، جونگکوک خودش سه فرزند داشت و دیدن این بچه های کوچک در همچین حالتی قلبش را به درد می‌آورد.

به مرد ظریف اندامی که از اول میخکوب چهره ی جونگکوک شده و تنها کسی بود که دستهایش رو بالا نبرده بود، نگاه کرد و گفت: از کدوم شهر اومدید؟

همه ی افراد بزرگسال یکصدا گفتند: آلزاس

جونگکوک: یعنی آلزاس کاملا توسط پروس محاصره شده؟

پیرمردی از میان جمعیت با لحن غمگینی گفت: از محاصره گذشته قربان، خیلی از مردم شهر با پروس همکاری کردن و اون لعنتی ها حالا کل شهر رو در اختیار دارن

جونگکوک اسلحه اش را پایین آورده و به مردی که هنوز بهش خیره بود، گفت: قیافه ی شما خیلی آشناست

همه ی افراد به آن مرد نگاه کردند و برای چند لحظه رایحه ی هلو در فضا پیچید و جونگکوک اخم کرده به فکر فرو رفت.

آن فرد خیلی آشنا بود اما مغزش در آن لحظه یاری نمیکرد.

همین موقع صدای بنوا به گوشش رسید: مامان

جونگکوک تازه متوجه حضور مادام مارسیا در کنارشان شد و برای بی دقتی زن و تنها گذاشتن بچه ها نگاه سرزنش واری به او انداخت و فورا بنوا را بغل گرفت و همانطور که به سمت عمارت برمیگشت با صدای بلندی گفت: تا سپیده دم فردا میتونید به عنوان میهمان در عمارت بمونید.
برای مهمان ها غذا و قهوه داغ سرو کنید.

 Chateau de Deschaneau Historias para obsesionarse. Descúbrelo ahora