*+باورم نمیشد واقعا اینکارو بکنه..
درسته گفت قول میدم که بریم کمپینگ اما..
فکر نمیکردم واقعا بریم..
دو روز بعد از تولدتش بود که به انجی و بقیه گفت وسایل مورد نیازو جمع کنن..
چند نفرو هم فرستاد تا یکارایی بکنن..
به من نگفت.. نمیدونستم چجوری قراره بیرون بمونیم.. یه عالمه برف روی زمین بود..
هر چقدر هم ازش میپرسیدم قراره کجا بریم بهم نمیگفت..
و فقط میگفت لباسای گرم بردارم..
نگاهی به ساکم میندازم.. کلی لباسای کلفت و پشمی و کلاه و دستکش برداشته بودم..
زیپشو میبندم..
کاپشن مشمایی و شلوار ستشو میپوشم.. بوتامو پاک میکنم.. اهه پف کرده بودم.. موهامو میزنم پشت گوشم.. اری رو بغل میکنم و میبوسمش*
+ برمیگردم باشه؟؟ دختر خوبی باش خوشگلم..
*+ نازش میکنم و گوشیمو برمیدارم که در اتاقم باز میشه.. نگاهش میکنم.. یه شلوار شیش جیب گت دار مشکی و کاپشن همرنگش بوتای بلند بندی مشکی پوشیده بود.. حالا کاپشن و شلوار من ابی پاستیلی.. لبخندی میزنم و ساکمو برمیدارم*
*- لبخندی بهش میزنم*
-بامزه شدی.. شبیه یه مارشمالوی زشت که بهش اسانس بلوبری زدن..
*+ با حرفش لبامو اویزون میکنم*
+ چرا زشت خببب..
*- خندیدم و سمتش رفتم *
- خوشگلی بیبی خیلیم خوشگلی.. وسایلت همیناس؟
+ اره.. کافیه؟
- فکر کنم اره.. فقط یه هفته میمونیم..
*- اون ساکو برداشتم و دستمو سمتش گرفتم*
- بریم؟
*+ دستشو میگیرم و تند تند میگم*
+خدافظ ارییییی...
*+ نگاهش میکنم *
+ برم از جیمی خدافظی کنم..
*-اهی کشیدم*
- پایینه.. بیا بریم
*-نگاهی به اری کردم بای بای کردم باهاش*
- میبینمت کوچولو
*- برگشتم و پیترو دنبال خودم کشیدم*
*+ دنبالش از پله ها میرم پایین و با دیدن جیم میرم سمتش و سرشو میبوسم*
+ دلم برات تنگ میشه جیمی.. زودی میایم..
*-ساک پیترو به هپی دادم و رفتم سمت جیمی.. دمغ شده بود.. نشستم جلوش و زیر گردنشو مالیدم*
- پسر من باز لوس شده.. زود میایم خب؟
*- اون اسباب بازی رو از توی جیبم درآوردم و سمتش گرفتم که با دندوناش گرفت.. اروم خندیدم و بوسیدمش*
- میبینمت..
*- بلند شدم و به انجی اشاره کردم*
- انجی تکرار نکنما.. حواستون به غذای بچه ها باشه.. بیام ببینم لاغر یا چاق شدن پرتتون میکنم بیرون..
ا: چشم ارباب حواسمو جمع میکنم..
*- یکم نگاهش کردم.. اولین بار بود میرفتم جایی و انجی نبود.. اروم خندیدم و دستمو روی بازوش گذاشتم*
- خیلی خب.. اینجا رو میسپارم به تو.. میبینمتون..
YOU ARE READING
White Rose
General Fictionعمارت استارک فراموش نمیشه... ارباب فراموش نمیشه... تونی فراموش نمیشه... اون اسمونی که تیرگی شده طبیعتش فراموش نمیشه... اون اتاقا که هر کدوم یاداور یه خاطر بودن... یه درد... هر بار مرگ... فراموش نمیشه... هیچوقت... عمارت استارک کنج قلب و ذهن من جا خ...
