"عسلیا این پارت اسماته 🔥"
*+ با تعجب نگاهش میکنم*
+ وا.. واقعا؟؟..
*- سرمو تکون دادم*
- اره.. سند نداره ولی.. برای توعه.. به عنوان اولین هدیه چطوره؟
*+ لب پایینمو گاز میگیرم.. این کلبه ی کوچولو بامزه مال من بود؟ برای من ساخته اینجارو؟؟ این هدیه اس؟؟ چشمام خیس میشه.. از پشت پرده اشک نگاهش میکنم*
+ این.. اینجا.. مال منه؟؟
*- پشت انگشتمو روی گونه اش کشیدم*
- هی چرا گریه میکنی.. اگه بیشتر میخوای بازم برات هدیه اماده میکنم..
*+ تند تند میرم روش محکم تند تند گونه شو میبوسم*
+ اووم.. خیلییی قشنگههه اووم.. عاشقششممممم
*- بغلش کردم و خندیدم.. انقدر تند و محکم میبوسیدم که پوزیشن نشسته ام تبدیل شد به لش روی کاناپه*
- هی هیی.. کمرم.. باشه عزیزم باشه..
*+محکم بغلش میکنم *
+ عاشقتمممم.. خیلیی خیلیی این قشنگ ترین هدیهههه دنیاستتتت
- قشنگ ترین؟
+ اوهوم.. قشنگ ترینننن..
- همم.. پس اگه قبولی دانشگاهت یه ماشین بهت بدم اون قشنگ ترین نیست؟
*+ با حرفش جیغ میزنم*
+ چییییییییییی؟؟؟؟
*- با صدای جیغش نه تنها من از جا پریدم بلکه کلاغای روی درختا یجوری قار قار کردن و از روی درخت پریدن که انگار غول دیدن..*
- حالا یکم.. اروم..
*+ بی توجه بهش تند تند تکونش میدم*
+ دانشگااااهه؟؟ برمم دانشگااهه؟؟ یعنییی وقتی هیجده سالم بشههه میتونم بازم تووو عمارتتت بمونم؟؟
*- اب دهنمو قورت دادم.. وقتی خبر خوش بشنوه خطرناک میشه ها*
- حقیقتا برای اینکه بتونم به زندگیم ادامه بدم به گوشام احتیاج دارم.. اروم باش بچه..
+ اهههههههه.... واااایییییی...
*+ بلند میشم و روی کاناپه بالا پایین میپرم*
*- دستی به گوشام کشیدم *
- پیتر.. بیا ببینم اصلا من نمیفهمم چی میگی..
*+ نفس نفس میزدم.. جلوش دستامو تند تند تکون میدم*
+ اون.. اون حرفت.. یعنییی.. میخوای... من.. اهه.. همیشهههه.. بمونممم.. پیشتتت.. حتی وقتیی... هیجده سالمم بشه..
*- سرمو تکون دادم *
- اره معلومه که میتونی.. الان دوستت دارم احمق..
*+ میخندم و دستامو بالا میگیرم و دور کلبه میدوعمممم*
+ یههههههههههههه
*- خندیدم و نگاهش کردم*
- هی.. موندن تو اون عمارت انقدر خوشحالت میکنه؟
*+ از پشت روی کاناپه خم میشم و بغلش میکنم*
+ نههه.. من به خاطر موندن پیش توو خوشحالممم
YOU ARE READING
White Rose
General Fictionعمارت استارک فراموش نمیشه... ارباب فراموش نمیشه... تونی فراموش نمیشه... اون اسمونی که تیرگی شده طبیعتش فراموش نمیشه... اون اتاقا که هر کدوم یاداور یه خاطر بودن... یه درد... هر بار مرگ... فراموش نمیشه... هیچوقت... عمارت استارک کنج قلب و ذهن من جا خ...
