part (54_71)

656 68 6
                                        

(*فرداشب ساعت 11:55)

صدای داد و فریاد تماشاچی ها انرژی و هیجان فضا رو دو برابر میکرد،همه درحال آبجو خوردن و شرط بندی روی مبارز مورد نظرشون بودن،با نزدیک شدن به دقایق نبرد همه دور فضای مبارزه که با زنجیرهای کلفت و قدیمی جداشده بود،جمع شده بودن و هرکس درحال فریاد زدن اسم مبارزی بود که روش شرط‌بندی کرده بود
اونقدر صدای جیغ و فریاد ها بلند بود که تا فاصله چهارصدمتری از مکان به وضوح شنیده میشد.مابین فریادها اسمی شنیده میشد که بقیه به خوبی باهاش آشنایی داشتن
"دی او"
کسی که بقیه بدون حرف ازش حساب میبردن،بهترین مبارزی که تاحالا پا به مبارزه های مخفی خارج از شهر گذاشته بودی،کسی که توی هیچکدوم از مبارزه هاش شکست نخورده و رقیبش رو تا لبه پرتگاه مرگ میکشوند
با واردشدنش به جایگاه مبارزه صدای داد و فریادها بیشتر شد.بدون اینکه به رقیبش نگاهی بندازه مشغول بستن مچ بندش شد بعد از اتمام کارش به سمت رقیبش برگشت و به چشمهاش نگاه کرد
دخترک موبلوند با شلوارک جین آبیش همونطور که آدامسش رو میجویید وسط دو پسر ایستاد.یکی از دستهاش رو بالا برد و نگاهی به دو مبارز انداخت با متوجه شدن اینکه هر دو طرف آماده ان دستش رو پایین آورد و مبارزه رو آغاز کرد
جیغ و فریادهای وحشیانه تماشاگرها فضای نبرد رو ترسناک تر از همیشه کرده بود.رقیب آروم شروع به چرخیدن دور پسر کرد.دی او پوزخندی زد و به همون سرعت هم پوزخندش محو شد و جاش رو به اخم داد.رقیبش مشت اول رو به سمت صورتش برد که خیلی راحت جاخالی داد.مرد عصبانی از اینکه مشتش به هدف نخورده چندبار دیگه به سمتش حمله کرد اما هربار مشتش هوای اطراف رو هدف قرار میداد.پسر مو مشکی که خسته شده بود لگدی به شکم رقیبش زد که باعث شد کف زمین پرت شه.مرد دستش رو جایی که ضربه خورده بود گذاشت و فوری بلند شد حالا هردو به شدت مشغول جنگیدن باهم دیگه شده بودن و آدرنالین رو به بدن تماشاچی ها تزریق میکردن
دی او که کلافه شده بود صورت مرد رو هدف گرفت و پشت سرهم مشت های پی در پی اش رو به صورتش میکوبید.صورت مرد رو خونابه از دهنش بیرون میومد پر کرده بود.دی او با لگد محکمی مرد رو به عقب پرت کرد و با دستش عرق روی پیشونیش رو پاک کرد و دوباره به سمت مرد رفت و یقه اش رو گرفت اما قبل از اینکه مشتی هواله صورت مرد بکنه حواسش پرت اتفاقات دیشب شد و مرد از همین فرصت استفاده کرد و مشت محکمی به دهن پسر کوبید که باعث شد چند قدم عقب بره.با حس سوزش لبش انگشتش رو گوشه لبش کشید و با دیدن اون مایع قرمز فاکی زیرلب گفت.نیم ساعت از شروع مبارزه گذشته بود و هردو غرق در عرق بودن اما هیچکدوم نمیتونستن عقب بکشن قانون اینجا همین بود هیچ تسلیم شدنی درکار نبود با وارد شدن به جایگاه مبارزه فقط یکی از اونجا سالم خارج میشد.درگیر شدن تا سرحد مرگ شعار اونجا بود.هردو دوباره روبه‌روی هم قرار گرفتن.دی او با بیادآوردن اینکه توی این مدت چه اتفاقاتی براش افتاده بود خشمش رو توی مشتش جمع کرد و وحشیانه به سمت رقیبش حمله کرد.مرد رو به زمین کوبید و با نشستن روی شکمش مشت هاش رو هواله صورتش کرد.انقدر اینکار رو کرد تا مرد زیر دستش از هوش رفت،صدای جیغ و فریاد ها اونو به خودش آورد به صورت غرق در خون مرد نگاه کرد و پوزخندی زد.با غرور از جاش بلند شد که با تشویق تماشاچی ها روبه‌رو شد بدون توجه به بقیه و اعلام شدنش توسط دخترک مو بلوند به عنوان برنده از وسط زنجیرها رد شد و از جایگاه مبارزه خارج شد.با راه رفتنش بقیه از سر راهش کنار میرفتن و راه رو با تشویق و فریاد براش باز میکردن کمی از محل مبارزه فاصله گرفت و روی یکی از سکوهای اطراف نشست،سیگاری از پاکت توی جیبش برداشت و آتیش زد به نزدیک شدن پسری به خودش نگاهش رو به جلو داد.پسر با رسیدن بهش ضربه ای به شونش زد و کنارش نشست
-زدی طرف رو ترکوندی پسر
-وسایلایی که خواستم و آوردی
چانگکیون با فهمیدن اینکه پسر کنارش اعصاب نداره،سری تکون داد.پاکتی از جیبش خارج کرد و بهش داد
دی او با دیدن موبایل اونو خارج کرد و توی جیبش گذاشت
-درستش کردی دیگه؟
-اره..فقط
با سکوت پسر کنارش سرش رو سمتش چرخوند و دود سیگارش رو بیرون داد
-مطمئنی میخوای شروع کنی
دی او پوزخندی به حرف پسر زد.اون دوسال از عمرش رو منتظر این لحظه بود و براش لحظه شماری کرده بود.هر روز برای رسیدن به این شروع،سخت کار کرده بود.همه چیز رو تحمل کرده بود.حتی مرگ هم نمیتونست جلوش رو بگیره
-اسلحه
با جدیت گفت و نگاهش رو به چانگ داد
-مطمئنی از..
-اسلحه
با عصبانیت گفت
-فاک یو
چانگ با حرص اسلحه رو گذاشت کف دستش.پسر اسلحه رو پشتش کمرش گذاشت و کت چرمش رو روش انداخت
-بهتر از همه میدونی که برای انجام اینکار هیچ تردیدی نمیکنم
با صدای خش داری گفت و دستش رو روی زخم لبش کشید
-حتی اگه مجبور باشم خودم رو به اون عوضی بفروشم
-میدونم،اما بهتره مراقب باشی با آدم های عادی درنیفتادی اونا هرکدومشون رئیس فاکی یکی از گروهای گانگسترا هستن
پسر پوزخندی زد
-و منم دارم برای رئیس اصلی باند مافیا کار میکنم!
چانگ از حرص دستی به موهاش کشید
-کیونگ هیچ می..
-دی او
حرفش رو با اخم قطع کرد و ادامه داد
-منو با اون اسم لعنتی صدا نکن
پسر کلافه سری تکون داد
-هیچ میفهمی داری چه غلطی میکنی،اوکی میخوای انتقامت رو بگیری اما چه لزومی داشت وارد دهن شیر بشی میتونستی بدون اینکه اونجا کار کنی هم انتقامتو بگیری و حسابشون رو برسی
با چشم های نگران حرفش رو تموم کرد
-اوه بیخیال چانگ،خودت میدونی که چرا وارد اونجا شدم
-میتونستی با اون مرد دربار..
-بهتره این بحثو تمومش کنیم.من باید برگردم کم کم ساعت مرخصیم داره تموم میشه.میدونی که رئیسم چقدر روی آن تایم بودن حساسه
با نیشخند حرفش رو تموم کرد.همین رفتارهاش بود که چانگکیون رو میترسوند میدونست آخر اون پسر کله شق کاری دست خودش میده اما از طرفی هم میدونست که نمیتونست جلوش رو بگیره اون بخاطر هدفش با تمام دنیا می‌جنگید.حتی اون
-سوار نمیشی؟!
دی او به موتور مشکی رنگ کنارش اشاره کرد.چانگ نفس عمیقی کشید و به سمت پسر و موتورش حرکت کرد.
هیچکس نمیدونست که توی این دنیای افسرده که جلوه دهنده دیوانگی و کثافت هست،اون پسر چقدر عذاب کشیده تا بتونه به جایگاهی که الان داره برسه،داستان زندگیش حتی اشک سنگدل ترین فرد جهان رو بیرون میورد.تنها کسی که با پوزخند به اون داستان خیره میشد و اون رو توی دستهاش مچالش میکرد خودش بود.اون دوسال لعنتی رو برای این روزها تحمل کرده بود.
دی او درست مثل آتشفشانی بود که سال ها آتیش رو درون خودش تحمل کرده بود و بالاخره وقت فوران شدن این آتشفشان رسیده بود و آتیش و مذاب خشمش قرار بود همه رو تبدیل به خاکستر کنه.
توی راهی که اون داشت قدم میذاشت هیچموقع به عقب نگاه نمیکرد،جای هیچ پشیمونی و چیزی برای از دست دادن نداشت،برای همین بود که همه باید از این سایه تاریک میترسیدن.چون این سایه بالاخره روی تصویر گناهکارها میفتاد و زندگیشون رو سیاه میکرد درست مثل شب
بی پایان..

Wildest DreamOnde histórias criam vida. Descubra agora