Part 74

89 14 11
                                        

زمستون اون سال سئول سردتر و طولانی‌تر از همیشه بود، اما خونه امگایی که با حوله تن‌پوشش روی تخت لم داده بود از همیشه گرم‌تر بنظر می‌رسید. نمی‌دونست... شاید هم بخاطر گرمای قلبش بود.

_ کیم نامجون! داری زیادی لوسم می‌کنی.
آلفایی که کمی اون طرف‌تر روی تخت نشسته بود، دست‌هاش رو به مقدار بیشتری لوسیون نارگیل آغشته کرد و مشغول ماساژ دادن پای دیگه جین عزیزش شد.
+ خب که چی؟

مرد مقابلش با بی‌خیالی گفت و به کارش ادامه داد. لباس‌های گرمش رو‌ پوشیده بود، اما موهاش هنوز نمناک بودن. نامجون برعکس امگاش از اون آدمایی نبود که بتونه زمان زیادی رو با حوله بشینه و احساس معذب بودن نکنه. تنش هنوز از لذت عشقبازی کمتر از نیم ساعت قبل با امگای جذاب مقابلش حس سبکی داشت و حتی سکوت بینشون در این لحظات، آرامش‌بخش و صمیمی بود.

نامجون به یاد می‌آورد وقتی که جوون‌تر بود، همیشه به این فکر می‌کرد که زندگی جنسیش به عنوان یک پدر ممکنه چطوری باشه. با خودش فکر می‌کرد آیا اصلا بعد از بچه‌دار شدن هم میشه همه چیز رو مثل قبل نگه داشت؟ چطور چنین چیزی ممکن بود وقتی که مدام باید استرس اینکه توجه اون موجود کوچولوی بی‌گناه رو به خودشون جلب نکنن داشته باشن، صداهاشون رو مهار کنن و یکی شدن بدن‌هاشون رو بی‌سروصدا نگه دارن؟

با این حال از وقتی که فهمیده بود یه دختر شیرین داره، هیچ وقت چنین دغدغه‌ای رو تجربه نکرده بود. خب... نامجون می‌تونست تا ابد از الهه ماه بابت اینکه مونی همیشه خواب سنگینی داشت سپاسگزار باشه. مهم نبود چند بار، چطور و کجا انجامش بدن. هیچ چیز غیر از صدای تیتراژ برنامه کودک مورد علاقش بیدارش نمی‌کرد و البته که والدینش هم هیچ مشکلی با این موضوع نداشتن.

_ چند وقت دیگه...
نتونست جمله‌اش رو کامل کنه. حتی فکر کردن بهش هم آزارش می‌داد؛ حالتی که آلفاش رو کمی گیج می‌کرد.
+ اجرای جیمینه؟
سوکجین آهی کشید و دستی توی موهاش فرو برد. اون هم بود، اما آشفتگی امگا دلیل دیگه‌ای داشت. حقیقتا چند وقت اخیر انقدر زندگی به کامش شیرین بود که حتی گذر زمان رو احساس نکرده بود، اما الان انگار داشت دوباره با تاریخ‌هایی که یادآور وقایع ناخوشایند گذشته بودن روبه‌رو می‌شد و این‌ کمی بهمش می‌ریخت.

_ تولد هوسوکه.
خب، الان نامجون حتی گیج‌تر هم بود.
+ نمی‌دونی هدیه چی براش بگیری؟
امگا جوری به مرد مقابلش که هنوز مشغول ماساژ دادن پاهاش بود نگاه کرد که انگار مضحک‌ترین چیزی که ممکن بود یک آدم توی زندگیش بشنوه رو شنیده. با این حال نمی‌تونست سرزنشش کنه. کوالای پرانرژیش اون زمان اینجا نبود. با وجود اینکه می‌دونست همه چیز رو به خوبی درک می‌کنه، خاطرات ناخوشایند اون روزها رو باهاش سهیم نبود.

_ پارسال همین موقع همه چیز تو زندگی برادرم شروع به از هم پاشیدن کرد.
+اوه...
حقیقتا این آخرین چیزی که نامجون می‌تونست بهش فکر بکنه هم نبود، اما الان کاملا جور درمی‌اومد. رابطه جیمین و یونگی بعد از مهمونی تولد هوسوک وارد وضعیت ناخوشایندی شد که نهایتا نتیجه‌ای جز اتمام پیوند ازدواجشون نداشت. و البته آلفا هم قرار نبود هیچ اشاره‌ای بکنه که ممکنه امسال تا چه حد نسبت به پارسال متفاوت باشه.

You've reached the end of published parts.

⏰ Last updated: Sep 18, 2025 ⏰

Add this story to your Library to get notified about new parts!

Dear memories Where stories live. Discover now