Part 73

103 14 13
                                        

_ چیز دیگه‌ای نمی‌خوری؟
+ نه... همین خوبه.
با اینکه حتی نزدیک شام هم نبود و هیچ کدوم وعده ناهار رو جا ننداخته بودن، همچنان احساس گرسنگی می‌کردن. به طرز مضحکی انگار کنار هم اشتهاشون باز می‌شد.

جیمین همیشه رستوران‌های خیابونی رو دوست داشت. شاید چون از غذا خوردن توی هوای آزاد لذت می‌برد و یا شاید چون تماشای جنب و جوش مردمی که نمی‌شناخت براش جالب بود. اینکار همیشه باعث می‌شد به فکر فرو بره که هر کدوم از ده‌ها آدمی که توی خیابون می‌بینه چطور زندگی می‌کنن، ممکنه چه مشکلاتی داشته باشن و در هر موقعیتی که تصمیماتی بگیرن.

همون طور که مشغول تماشای مردم بود، آلفای روبه‌روش سس دو ظرف جاجانگمیون رو مخلوط و در هر دو نوشابه رو باز کرد. مهم نبود چقدر ناجور باشه و در صورت لو رفتن، چه مشکلاتی گریبانشون رو بگیره. یونگی قصد متوقف کردن این قرارهای ساده با همسر سابقش رو نداشت. با وجود اینکه زیادی غیر معقول بود، تا حدودی از این موضوع که هر از گاهی سر قرار می‌رفتن و تظاهر می‌کردن هیچ کدوم از اتفاقات قریب به یک سال اخیر بینشون رخ نداده احساس خوبی پیدا می‌کرد. چیزی ته دلش عمیقا از اینکه وضعیت همین جور بمونه استقبال می‌کرد و در عین حال، غریزش بیش از این‌ها طلب می‌کرد. دلش دوباره زندگی کردن با این امگا توی یک خونه رو می‌خواست و از طرفی خودش هم می‌دونست که چنین خواسته‌ای چقدر زیاده‌روی و نامعقوله.

+به چی فکر می‌کنی؟
سوال ناگهانی جیمین کمی شوکه کننده بود. به چی فکر می‌کرد؟ به اینکه چقدر دلش برای کسی که دیگه بخشی از زندگیش نبود پر می‌کشید؟
_ به تو.
+ چرا؟
_ حتی نمی‌تونم توی فکرم داشته باشمت؟

امگا به سختی آب دهنش رو قورت داد و مشغول بازی با غذاش شد. چطور می‌تونست چنین چیزایی رو انقدر مستقیم به زبون بیاره؟
+ خودت اولین بار پیشنهاد جداییمونو دادی.
_ خودمم اولین نفر جا زدم.
بار دیگه شروع به خوردن غذا کرد و سعی کرد فشردگی قلبش از حرف آلفا رو نادیده بگیره. هر دوشون در طول این مدت فشار وحشتناکی رو تحمل کرده بودن و حالا دوباره رو به روی هم و آینه عذاب همدیگه بودن.

+ این برای هردومون بهتر نبود؟
_ بنظرت الان بهتریم؟
جیمین جوابی نداد. درواقع اصلا جوابی نداشت که بده. هردوشون از خوب بودن مایل‌ها فاصله داشتن. اگه در نهایت به هدفشون از جدا شدن نرسیده بودن، پس فایده تمام سختی که متحمل شدن چی بود؟ یونگی نگاهی به آسمون گرفته بالای سرشون انداخت. قرار بود بارون بیاد...

_ کی باید برای تولد هیونگت حاضر بشی؟
+ همین الانشم دیرم شده.
ابروهای یونگی از حیرت بالا پریدن. منظورش از این حرف چی بود؟ قصد نداشت توی تولد برادرش شرکت کنه؟ اما...
+ بعدا از دلش درمیارم. مطمئنا اونقدر هم دورش رو شلوغ کردن که نبود من زیاد محسوس نباشه.
_ چرا زودتر نگفتی؟
+ می‌خواستم یکم بیشتر... باهات وقت بگذرونم.

Dear memories Tempat cerita menjadi hidup. Temukan sekarang