پارت چهل و چهارم

537 112 26
                                    


بعد از یه چرت کوتاه وسایلشون رو جمع کردن، زیرانداز رو تا کردن و سوار ماشین شدن. و حالا طبق چیزی که ییبو خواسته بود، وسط شهربازی بزرگ بودن.

هوا تاریک شده بود و باد خنکی می وزید. جان کت بلند خاکستری رنگش رو از روی بلیز مشکیش پوشیده بود و ییبو سوییشرت آبی روشنش رو از روی هودی نازک لیمویی به تن کرده بود.

پاییز شروع شده بود و هوا روز به روز سردتر میشد و جانی که هوای خنک رو به گرم ترجیح می داد، از این بابت خوشحال بود.

_ مگه تو ترس از ارتفاع نداری؟

جان از ییبویی که مشغول درست کردن یقه سویشرتش بود پرسید و ییبو جواب داد:

_ دارم.

_ پس واسه چی اومدیم اینجا؟ تو که نمیتونی سوار اینا بشی.

جان به چرخ و فلک بزرگ و بلند اشاره کرد و برای شنیدن جواب منتظر موند. ییبو نگاهی به چرخ و فلک انداخت و ناخودآگاه تصور کرد که سوار اون وسیله شده. حتی تصورشم وحشتناک بود و باعث میشد زانوهاش به لرزه بیفتن و سرش گیج بره. به سرعت نگاهش رو از وسیله گرفت و به جان خیره شد.

_ درسته. نمیتونم سوار بشم... ولی اینجا بازی هایی که به ارتفاع مربوط نباشن هم داره.

جمله اش رو به پایان رسوند و بعد از گرفتن دست جان اون رو با شوق به سمت یکی از وسایل بازی کشوند.

یادش نمیومد آخرین بار کِی به شهربازی اومده و حالا که اونجا بود، قصد داشت همه ی بازی ها رو با جان امتحان کنه.

قصد داشت همه ی بازی ها رو با جان امتحان کنه و این کار رو کرد. هر بازی و وسیله ای که به ارتفاع مربوط نبود رو امتحان کرده بودن و حالا روی نیمکتی نشسته و نسکافه داغ می خوردن. جان خسته بود ولی ییبو همچنان سرشار از انرژی بود. انرژی که جان نمی دونست کِی قراره تموم بشه.

_ اوه اونجا رو جان.

ییبو با هیجان و صدایی بلند گفت و به نقطه ای اشاره کرد. جان رد نگاهش رو گرفت و به غرفه ای رسید که وسایل فانتزی می فروخت. ییبو توی اون غرفه چی دیده بود که اینطور هیجان زده به سمتش می دوید؟

هوفی کشید، از جا بلند شد و قدم های تند ولی لنگون ییبو رو دنبال کرد تا به غرفه رسیدن. ییبو لیوان کاغذی نسکافه اش رو به دست جان داد و سمت یکی از قفسه های غرفه رفت. قفسه سر تا سر پر بود از تل های فانتزی. کمی گشت و چیزی که می خواست رو پیدا کرد. تلی که گوش و شاخ گوزن داشت رو با ذوق بیرون اورد و با لبخندی کودکانه براندازش کرد.

_ من گوزن رو برمیدارم. چون چشمام شبیه اوناس.

تل رو روی سرش گذاشت و با لبخندی بزرگ سمت جان برگشت.

The Patients HeartNơi câu chuyện tồn tại. Hãy khám phá bây giờ