S2-Pt_18=مرور

145 10 84
                                        

تهیونگ با صدای وحشتناک جیر جیر آروم چشماشو باز کرد که همزمان با تیر کشیدن سرش با بالا پایین شدن زمین سرش محکم کوبیده شد به سطح چوبی
با ناله بلندی تفی به شانسش فرستاد معدش بهم میپیچید چون دنیا داشت زیادی بالا پایین میشد و گرمای تاقطع فرسایی که جریان داشت هم کمک زیادی به حال بدش میکرد
دستی سمتش قمقمه آب گرفت
هوسوک : بالاخره شاهزادمون تصمیم گرفتن بیدار بشن
نامجون :اشتباه نکن بچمون این چند وقت با کمبود خواب مواجه بود
تهیونگ با چهره توهم رفته قمقمه رو گرفت و سر کشید بعد اینکه حالش جا اومد به اطراف دقت کرد با چشمای گشاد شده سر برمیگردون
تهیونگ سمت چپ :شن
تهیونگ سمت راست :شن   
رفت اون سمت گاری و با کمک دیوارش خودشو به جلو کشید تا مطمئن بشه اونی که داره میبینه یه صحرا پهناوره......
تهیونگ :بازممممم شنننننننن
خم شد پایین با دیدن چرخ های در حال گردش با شوک وسط گاری نشست به انتها نگاه کرد
تهیونگ :ماااااااا وسطططططط نااااکجااااآبادددددد باااا یه گاریی دربه داغونننننن چییییکارررر میکنیمممممم
نامجون پوکر به این حالتای غرب زده تهیونگ نگاه میکرد
هوسوک یکی کبوند به پیشونیش
وقتی گرد و غبار کمتر شد تهیونگ‌ با حجم زیادی از موجودات مختلف  که از طریق طناب های دور دستشون بهم وصل بودن مواجه شد بعضیاشون پیاده بودن بعضیاشون هم مثل خودشون تو گاری بودن با وحشت به انتهای گاریی رفت که نامجون از پشت یقش رو گرفت کشیدش عقب
نامجون :دیونههههه شدی؟؟؟؟ با خودت فکر کردی چرا وقتی اسیری اینقدر آزادییییی ؟؟؟؟
و همون موقع بود که تهیونگ صورت نامجون رو دید یه فریاد بلند بالایی زد خودشو آزاد کرد رفت عقب
هوسوک: چته؟؟
با دیدن صورت هوسوک‌ دوباره وحشت زده فریادی زد
هوسوک عصبی کبوند تو صورتش که تهیونگ صداش قطع شد و بالاخره مغزش به کار افتاد
تهیونگ :مرسی بهش نیاز داشتم .....شما چرا اینجوریننن خوبین؟؟؟؟
با نگرانی بهشون نگاه میکرد الان نه تنها شنلی برای محافظت از چهرشون و وسایلشون نبود بلکه غرق در خون هم بودن
نامجون اول گاری به دیوارش تکیه داد:نگران نباش این خون ما نیس....
هوسوک :خون کسایی که کشتیم
هوسوک لبه گاری نشست به دیوارش تکیه داد و یکی از پاهاشو خم و اون یکی رو از گاری‌ آویزون کرد
تهیونگ جوری نشست که به هر دوتاشون دید داشته باشه
تهیونگ :چه جوری گیر افتادیم پس چرا فرار نمیکنیم ؟؟
نامجون:دیدیم یکی کبوند تو ملاجت هوسوک اومد نجاتت بده خوب جداگونه محاصرمون کردن ماهم جز تسلیم شدن کاری نمیتونستم بکنیم هر چند از حمله هاشون معلوم بود زنده مارو میخوان بعد خلا صلاح یکی کبوندن تو ملاجمون ...در جواب سوال دومت
نامجون یه تیکه از پارچه لباسش کند و به بیرون پرت کرد که یهو برقی دور گاری جریان پیدا کرد اون تیکه پارچه خاکستر شد نامجون کف دستشو سمت حصار گرفت با چهره میخوای حالا امتحان کن بهش زل زد
تهیونگ ترسیده آب دهنشو قورت داد
تهیونگ: امم نه مرسی اوه راستی اون چند حیوانه چی شد ؟؟
هوسوک:وقتی مارو داشتن میبردن هنوز درگیرش بودن
تهیونگ :ما الان درگیر چیم؟؟ چرا بعضیا پیادن؟؟ چرا بعضیا مثل ما تو گارین ؟؟
نامجون : این یه گروه فروش برده اس و درجه بندی میکنن و به دلیل درجه یک بودمون مارو انداختن تو گاری البته به خاطر توانایی مبارزه هم بود که ما رو بتونن کنترل کنن تا در نریم
هوسوک :الان فقط میتونیم منتظر یه موقعیت بمونیم پس تا اون موقعه آروم بشین سر جات
از وقتی که تهیونگ بیدار شده بود چند ساعتی بود که تو راه بودن آفتاب ملاجشو سوراخ کرده بود و کم کم داشت آلبالو گیلاس میدید هر چند آلبالو گیلاس دیدن بهتر از دیدن کم آوردن اون برده ها بود
ناراحت بهشون نگاه میکرد که چه جوری نیمه جون هارو راحت طناباشون رو باز میکردن و از تپه به پایین هولشون میدادن تا بمیرن تنها کاری که میتونست بکنه چشماشو ببنده و به دور دست ها نگاه کنه
نفسشو با شدت بیرون داد به نامجون نگاه کرد که سیخ نشسته بود انگار داشت مدتیشن میکرد هوسوک هم خواب بود
تهیونگ هر چند دقیقه جا عوض میکرد تا پوزیشن راحتی پیدا کنه که این ول ول خوردنا دیگه داشت کم کم رو مخ نامجون میرفت
تهیونگ به دیواره گاری تکیه داد دید نه خوب نیست دراز کشید همون موقع با فریاد عصبی نامجون مواجه شد که ترسیده پرید تو جاش
تهیونگ :چتهههه
نامجون :یه دفعه دیگه تکون بخور تا صورت خوشگلتو به حصار فشار بدم
تهیونگ ترسیده از چشمای به خون نشسته نامجون آب دهنشو قورت داد و رفت سمت هوسوک و پاشو خم کرد سرشو روش گذاشت و چهار طاق خودشو بخش گاری کرد
تهیونگ :خو حوصله ام سرررر رفته
هوسوک :لازمه دوباره یادآوری کنم که ما اسیریم و نمیریم پکنیک؟؟
تهیونگ با ایده ایی که یهو به ذهنش خطور کرد بشکنی زد
تهیونگ :شما چه جوری با معشوق هاتون آشنا شدین ؟؟
نامجون پوکر شده نفس عمیقی گرفت تا کار دستش نده
نامجون:جین یکی از بیمارام بود
هوسوک چشماشو‌ رو هم فشار داد با اینکه تهیونگ خاطراتشو دیده بود و از قضیه خبر داشت با این حال نمیتونست بگه آقا خودت میدونی چون هیچ کس جز خودشون خبر نداشت که خاطرات همو دیدن
هوسوک‌ شروع به تعریف کرد ولی گوش تهیونگ هیچی نمیشنید دوباره به گذشته ها سفر کرده بود به زمانی که ......

𝑻𝒓𝒐𝒖𝒃𝒍𝒆 𝑴𝒂𝒌𝒆𝒓 𝑬𝒍𝒆𝒎𝒆𝒏𝒕Where stories live. Discover now