💎part 58💎

1.9K 612 362
                                        

_فقط! میخوام بدونی لطف بزرگی کردی و امشب قراره برات جبرانش کنم..

لبخند تاریکی روی لباش نشسته بود که دو پسری که روبروش ایستاده بودن رو بد جوری میترسوند...
تهیونگ هنوز یه قدم جلوتر ایستاده بود و مستقیم به چشمای به خون نشسته ی یونگ سو خیره شده بود.. تجربه ی کار کردن با این آدما بهش یاد داده بود نترس یا سر سخت بودن اصلا قرار نیست به نفعشون باشه.. درست ترین راه این بود که این مکالمه با یه نفر هم اندازه ی خودشون شروع بشه که اونا هیچ کسی رو جز بکهیون در این حد نداشتن ولی بخاطر ترس جونگ کوک از جون خواهرش فعلا کنارش گذاشته بودن.. اینجا بودنشون یه مقدار زیادی خریت حساب میشد ولی اونم به اندازه ی جونگ کوک نگران سوآ بود چون این موقعیت لعنتی اصلا عادی نبود‌...
نمیتونستن ریسک صبرکردن برای بکهیون رو به جون بخرن تهیونگ زیاد با یونگ سو کار نکرده بود و چیز زیادیم ازش نمیدونست شاید روی هم کمتر از ده بار دیده بودش ولی در عوض در مورد همسر یاغیش و علاقه ای که بهش داره زیاد شنیده بود..
حالا پای مرگ همین زن وسط بود و به نظرش طولانی کردن تعقیب و گریزشون و منتظر موندن برای دست به کار شدن بکهیون ممکن بود این مرد رو اونقدری عصبانی کنه که بیخیال اهرم فشار و اینجور چیزا بشه و سوآ رو بکشه..

_وقتی بهم گفتن از بوسان تونستی فرار کنی فکرکردم قرار نیست حتی سایه‌اتم ببینم

با همون لبخند ترسناک گفت و چند قدم دیگه جلو اومد.. میله ی فلزی ای که با نزدیک شدنش میتونستن ببیننش توی دستش چرخید و اینبار تهیونگ کاملا جلوی جونگ کوک قرار گرفت

_فقط واسطه هارو حذف کردیم و مستقیم اومدیم اینجا.. برای معامله..

نگاه یونگ سو روی صورت جدی تهیونگ چرخید و لبخندی که تموم مدت روی لباش بود کم کم محو شد

_خیلی واضح بهت گفتم دهنتو ببند کیم!

از بین دندونای چفت شدش غرید و دستش همراه میله ی یک متری بالا رفت ولی قبل از اینکه روی صورت تهیونگ فرود بیاد صدای نفر چهارم توی انبار پیچید

_به نفعته حتی به صورتش نزدیکم نشه..

یونگی جلوی یکی از اتاقکایی که طبقه ی بالا بودن همونطور که به سیگاری که تازه روشن کرده بود پک محکمی میزد گفت و از بالا به چهره ی متعجب تهیونگ و جونگ کوک نگاه کرد..

_هر دوشون منظورمه..

نگاه جدیش رو به طرف صورت عصبی یونگ سو کشوند و اینبار بدون اینکه چیزی بگه بهش خیره موند و بالاخره بعد از چندثانیه یونگ وو سر تکون داد و میله دوباره توی دستش چرخید و پایین اومد

_برو کنار..

با خشمی که بیشتر شده بود روبه تهیونگ غرید و اینبار خود جونگ کوک جلو اومد و شونه به شونه ی تهیونگ ایستاد.. نگاه یونگ وو چند لحظه روی صورت مضطرب جونگ کوک ثابت موند و بعد درحالیکه دوباره اون لبخند عجیب رو به لب میاورد قدم قدم عقب رفت

MAYANBağımlısı olacağınız hikayeler. Şimdi keşfedin