از آسانسور با عجله بیرون اومد و وارد پارکینگ هتلی شد که چند طبقه بالاتر هنوز عروسی کریس توش ادامه داشت و احتمالا حالا همه داشتن در موردش حرف میزدن...میتونست تلاش های بادیگاردش برای هم قدم نشدن باهاش رو ببینه... پوزخندی زد و سری به نشونه ی تاسف تکون داد. برای خودش شاید...
پیشونیش نبض میزد و مغزش بر خلاف خواسته ی اون در تلاش بود تا حرفهای رزا که مطمئنا چیزی جز حقیقت نبودن رو مدام براش تکرار کنه... نه ناهار خورده بود و نه شام و حالا درد معده هم به مجموعه ی خوشبختی امشبش اضافه شده بود.
تنها چیزی که میخواست این بود که از اونجا دور بشه قبل از اینکه زانوهاش خم بشن و بعد از مدت ها به گریه بیوفته...
تقریبا به ماشین رسیده بودن و میتونست راننده ای که داخلش نشسته و داشت تلفنی با کسی حرف میزد و قهقهه میزد رو ببینه که اول صدای کوبیده شدن قدم هایی روی زمین و بعد هم صدای خود سهون رو شنید
_بکهیون!
با لحن قاطعی که معمولا بک رو وادار میکرد بهش گوش بده صدا زد ولی اینبار بکهیون تنها سرعت قدمهاش رو بیشتر کرد
آخرین چیزی که میخواست یه دعوای دیگه با سهون سر موضوعی بود که ترجیح میداد تا وقتی تنها نشده حتی بهش فکر هم نکنه. حالا فقط میخواست فرارکنه. برگرده هتل و به بدبختی جدیدش فکرکنه.
_با توام بک!
سایه ی بادیگارد رو کنارش نمی دید و این یعنی اون هم طرف سهونه...هاه! خب معلومه که طرف اون بود. برای چی باید طرف کسی باشه که چند روزه میشناستش و از شانس خوبش توی همین مدت چیزایی رو دیده بود که ممکن بود بادیگاردای قبلی توی چند ماه هم شاهدش نباشن...
تقریبا به ماشین رسیده بود و دستش برای باز کردن در دراز شده بود که دست سهون دور مچش حلقه شد و اونو به سمت خودش چرخوند
_مگه نمیشنوی لعنتی؟
توی صورتش غرید و تنش رو با حرص به بدنه ی ماشین کوبید.
نگاه بکهیون اما فقط توی چشمهاش می گشت تا بفهمه دقیقا چه حسی داره. تنفر؟ عصبانیت؟ درموندگی؟ تاسف؟ خستگی؟ حتما سخت بود تحمل یکی مثل اون...اگر هر زمان دیگه ای بود احتمالا دلش برای سهونی که مجبور بود تحملش کنه میسوخت ولی حالا...تنها کسی که دلش براش میسوخت خودش بود. به طرز عجیبی صدای رزا مدام توی گوشش میپیچید...
ازدواج؟ کاش دستش رو ول میکرد نمی خواست بهش فکر کنه.. نمی خواست...
_میفهمی داری چه غلطی میکنی بک؟ میخواستی بیای اینجا تا همچین سیرکی راه بندازی؟
پوزخندی زد. خب...شاید بهتر بود سهون اجازه میداد بره و بعدا وقتی آروم شد سراغش بیاد. الان اصلا وقت مناسبی برای بازخواست کردن نبود...
نگاهش از گوشه ی چشمش روی صورت گرفته و نگاه خصمانه ی بادیگاردش نشست...کاش حداقل اون از اینجا میرفت تا شاهد آخرین پرده ی نمایش امشب نباشه.
YOU ARE READING
MAYAN
Fanfiction💎فیکشن: MAYAN 💎کاپل: چانبک ، ویکوک ، یونمین 💎ژانر : رمنس، اکشن، جنایی 💎محدودیت سنی: +۱۸ _ اون شبیه یه شوالیه س...شوالیه ی من _اون لعنتی رو من بهت دادم! تو منو بخاطر شوالیه ای که خودم واست فرستادم پس میزنی؟! _احتمالا اگه بجاش قلبت رو میدادی وضع...
