💎part 17💎

2.6K 534 70
                                        

لباس هاش رو یکی یکی در آورد و درحالیکه با نگاه خالی و بی حسی حرکت آب رو به چاه حموم دنبال میکرد زیر دوش ایستاد..
خاطره ی محوی جلوی چشمهاش میرقصید.. دستهای مادرش که روی صورت و سینه ی پدرش فرود میومدن و صدای گریه های بلندش که بینشون با صدای در مونده ای میپرسید که " از کی اینقدر حیوون شدی؟"

بار اول نبود که همچین خاطراتی رو با خودش مرور میکرد ولی اینبار سعی کرد صورت پدرش رو بیاد بیاره... مردی که جونگ کوک یادش نمیومد حتی بیارم در جواب حرفهای مادرش چیزی گفته باشه...

اون روزم ساکت بود...توی سکوت به همسرش نگاه میکرد ولی کوک نمیتونست بیاد بیاره نگاهش چطور بوده شاید چون اون موقع فقط میتونست اشک های مادرش رو ببینه...

دستش رو به دیوار حموم تکیه زد..آبی که روی سرش میریخت پلک زدن هاش رو طولانی میکرد..هربار که پلکهاش بهم میرسیدن تصویر ادمایی که تو همین چند روز به عنوان پزشک سراغشون رفته بود پشت پلک هاش می نشست...

اولین بار بود که داشت به این فکر میکرد که اصلا داره به کسی کمک میکنه یانه؟! اگه نمیخواستن زنده بمونن چی؟ اگه با اینکار فقط باعث شده باشه که بیشتر زجر بکشن؟!

نفس سنگینی کشید و انگشت هایی که پوستشون کم کم چروک میشد رو به صورتش کشید..موهاش روبه عقب روند و دوش رو قطع کرد..

حس میکرد اگه چند دقیقه دیگه اونجا سر پا بایسته احتمالا زانوهای بی رمقش خالی میشن..

حوله ش رو تن کرد واز فضای خفه و بخار گرفته ی حموم بیرون اومد.. خونه فقط با نور لامپ کوچیک آشپزخونه روشن شده بود و این نشون میداد تهیونگ برگشته...

به داخل آشپزخونه سرک کشید و با دیدن اون که پشت میز نشسته و درحال خوردن سوسیش های داخل بشقاب کوچیکش بود لب زد

_کی اومدی؟!

_نیم ساعت پیش.. ببینم همیشه اینقدر حموم کردنت طول میکشه؟!

با نیشخند منظور داری پرسید و جونگ کوک که حتی خودش هم نمیدونست چقدر اونجا زیر دوش سر پا بوده بی حرف سمت جعبه قرصهاش رفت.. بی توجه به نگاهای خیره ی تهیونگ لیوان آب رو بعد از خوردن ارامبخش سرکشید و چند لحظه همونجا جلوی سینک ایستاد و دست هاش رو تکیه گاه خودش کرد...گیج و بیحال بود..اونقدر که مطمئن نبود بتونه به اتاق خواب یا کاناپه ها برسه و زمین نخوره...به سمت میز چرخید و روی صندلی روبروی تهیونگ نشست...

مو هایی که هنوز خیس بودن رو دوباره به عقب روند و شقیقه هاش رو ماساژ داد

_رفتی مغازه؟ بهشون گفتی؟!

_اره..

تهیونگ که تمام مدت درحال تماشا بود کوتاه جواب داد و جونگ کوک به بشقابی که تقریبا خالی شده بود نگاه کرد...تازه یادش اومده بود که شام نخورده ولی خب هنوزم اشتهایی نداشت

MAYANStories to obsess over. Discover now