_حالا که بیداری نمیخوای کمک کنی؟
با صدای تهیونگ که مورد خطاب قرارش میداد تکیه اش رو از چهارچوب در اتاق خواب گرفت و چند قدم جلو اومد تا روشنایی اشپزخونه صورتش رو واضح تر کنه..
نگاهش روی ظرفای غذا چرخید و لبه های بلوز بافت قرمزرنگی که روی تی شرت سفیدش پوشیده بود رو بهم کرد..
یونگی مثل شب قبل که جوهان رو فرستاده بود امشبم نیومده بود و اینبار تهیونگ نصفه شب سروکلش پیدا شده بود..
ناامیدی کم کم داشت تو تک تک رگاش جاری میشد..
_یونگی گفت غذای توی یخچال رو چک کنم... چرا چیزی نخوردی؟
_گرسنه نبودم
کوتاه جواب داد و لبش رو از داخل جوید...
دلش میخواست مرد روبروش رو هل بده و از خونه بیرون بندازه تا بتونه برای اولین بار از وقتی اینجا تنها شده گریه کنه ولی فقط وایساد و تماشا کرد
_منم نتونستم امشب چیزی بخورم و این کیمچی ها دارن بدجور چشمک میزنن.. ببینم نودل داری؟
_توی کابینت پشت سرته
با صدای بی جونی گفت و خواست به طرف اتاقش برگرده که صدای تهیونگ دوباره متوقفش کرد
_بیا اینجا... کار دارم باهات.. بهت گفتم کمکم کن بچه جون
بدون اینکه چیزی بگه فقط چرخید و به طرف اشپزخونه رفت.. اول بسته ی نودل رو از داخل کابینت در اورد و بعد یکی از قابلمه هارو برای اب کردن داخل سینک گذاشت..
_هنوز همه دارن بهت حمله میکنن توی سایتا و این یعنی بازم باید بمونی اینجا؟..روزا تنهایی چیکار میکنی؟
_فکرمیکنم
همونطور که اهرم رو پایین میکشید تا جریان اب متوقف بشه گفت و قابلمه رو برداشت تا روی اجاق گاز بذاره
_چندتا نودل برداشتی؟ یه دونه؟ من با یه دونه سیر نمیشم..
_با چندتا سیر میشی؟
_پنج تا بذار.. من فردا کلی کار دارم باید یه چیزی ته شکمم باشه یا نه؟
همونطور که غذاهای اماده ی دست نخورده ی چند روز پیش رو از یخچال در میاورد گفت و جیمین برای اولین بار از شروع مکالمشون لبخند کم جونی زد
از کابینت چهار بسته ی دیگه بیرون اورد و درحالیکه با تعجب به جوری که تهیونگ تک تک ظرفای غذارو اول بو و بعد تست میکرد نگاه میکرد شروع به باز کردنشون کرد
_داری چیکار میکنی؟
_دارم چک میکنم ببینم فاسد شدن یا نه..
_چند روزه که اونجان احتمالا شدن
اخرین بسته رو هم باز کرد و منتظر موند تا با جوش اومدن آب رشته هارو باهم داخلش بندازه
_نه نشدن همشون قابل خوردنن
YOU ARE READING
MAYAN
Fanfiction💎فیکشن: MAYAN 💎کاپل: چانبک ، ویکوک ، یونمین 💎ژانر : رمنس، اکشن، جنایی 💎محدودیت سنی: +۱۸ _ اون شبیه یه شوالیه س...شوالیه ی من _اون لعنتی رو من بهت دادم! تو منو بخاطر شوالیه ای که خودم واست فرستادم پس میزنی؟! _احتمالا اگه بجاش قلبت رو میدادی وضع...
