💎part 43💎

3.9K 798 348
                                        


_حالا که بیداری نمیخوای کمک کنی؟

با صدای تهیونگ که مورد خطاب قرارش میداد تکیه اش رو از چهارچوب در اتاق خواب گرفت و چند قدم جلو اومد تا روشنایی اشپزخونه صورتش رو واضح تر کنه..

نگاهش روی ظرفای غذا چرخید و لبه های بلوز بافت قرمزرنگی که روی تی شرت سفیدش پوشیده بود رو بهم کرد..
یونگی مثل شب قبل که جوهان رو فرستاده بود امشبم نیومده بود و اینبار تهیونگ نصفه شب سروکلش پیدا شده بود..
ناامیدی کم کم داشت تو تک تک رگاش جاری میشد..

_یونگی گفت غذای توی یخچال رو چک کنم... چرا چیزی نخوردی؟

_گرسنه نبودم

کوتاه جواب داد و لبش رو از داخل جوید...
دلش میخواست مرد روبروش رو هل بده و از خونه بیرون بندازه تا بتونه برای اولین بار از وقتی اینجا تنها شده گریه کنه ولی فقط وایساد و تماشا کرد

_منم نتونستم امشب چیزی بخورم و این کیمچی ها دارن بدجور چشمک میزنن.. ببینم نودل داری؟

_توی کابینت پشت سرته

با صدای بی جونی گفت و خواست به طرف اتاقش برگرده که صدای تهیونگ دوباره متوقفش کرد

_بیا اینجا... کار دارم باهات.. بهت گفتم کمکم کن بچه جون

بدون اینکه چیزی بگه فقط چرخید و به طرف اشپزخونه رفت.. اول بسته ی نودل رو از داخل کابینت در اورد و بعد یکی از قابلمه هارو برای اب کردن داخل سینک گذاشت..

_هنوز همه دارن بهت حمله میکنن توی سایتا و این یعنی بازم باید بمونی اینجا؟..روزا تنهایی چیکار میکنی؟

_فکرمیکنم

همونطور که اهرم رو پایین میکشید تا جریان اب متوقف بشه گفت و قابلمه رو برداشت تا روی اجاق گاز بذاره

_چندتا نودل برداشتی؟ یه دونه؟ من با یه دونه سیر نمیشم..

_با چندتا سیر میشی؟

_پنج تا بذار.. من فردا کلی کار دارم باید یه چیزی ته شکمم باشه یا نه؟

همونطور که غذاهای اماده ی دست نخورده ی چند روز پیش رو از یخچال در میاورد گفت و جیمین برای اولین بار از شروع مکالمشون لبخند کم جونی زد
از کابینت چهار بسته ی دیگه بیرون اورد و درحالیکه با تعجب به جوری که تهیونگ تک تک ظرفای غذارو اول بو و بعد تست میکرد نگاه میکرد شروع به باز کردنشون کرد

_داری چیکار میکنی؟

_دارم چک میکنم ببینم فاسد شدن یا نه..

_چند روزه که اونجان احتمالا شدن

اخرین بسته رو هم باز کرد و منتظر موند تا با جوش اومدن آب رشته هارو باهم داخلش بندازه

_نه نشدن همشون قابل خوردنن

MAYANStories to obsess over. Discover now