💎part 8💎

2.9K 620 45
                                        


بی توجه به راننده تاکسی بیچاره که سعی میکرد چمدونهارو داخل صندوق عقب جا بده با عجله در رو برای بکهیون که زیر بارش بی امان بارون توی خودش جمع شده بود باز کرد و بعد از اینکه روی صندلی جا گرفت خودش هم کنارش نشست و در رو بی معطلی بست...

_لعنت بهش..این دیگه چه کوفتیه؟! توی سه دقیقه کل لباسام خیس شد...

بکهیون درحالیکه کت خیسش  رو در میاورد غرغر کرد و چانیول از شیشه ی کنار دستش که کم کم داشت بخار میگرفت به بیرون نگاه کرد.. حق با اون بود بارون خیلی زود شدت گرفته بود...
با نشستن راننده روی صندلی جلو و به حرکت در اومدن ماشین ،بکهیون نیم نگاهی به مرد کنار دستش انداخت

_ببینم زبانت درچه حده؟

_توی انگلیسی بد نیستم ولی از ایتالیایی چیزی نمیدونم...

_خب عالیه..قراره رسما به فاک بریم...

بکهیون با حرص گفت و درحالیکه داشت به این فکرمیکرد از بین اینهمه کشور اون هیونبین لعنتی چرا باید بیاد اینجا دستی به موهای خیسش کشید

_میشه بپرسم دقیقا باید چیکارکنیم؟

چانیول که این چند روز به سختی جلوی خودش رو برای سوال بیجا نکردن گرفته بود پرسید و بکهیون که بخاطر حرکت ماشین و گرمایی که دوباره تنش رو احاطه کرد بود پلک هاش درحال سنگین شدن بودن شونه بالا انداخت

_نمیدونم...فعلا میریم هتل و بعد از اینکه حسابی استراحت کردیم به این فکر میکنیم که باید چیکار کنیم..

_بجز اسم اون فروشگاها چیز دیگه ای ازش نمیدونین؟

_نه...

کوتاه جواب داد و چانیول که برای اولین بار توی همچین فاصله ی کمی با اون قرار میگرفت با حس عطر تند و گرمش نفس عمیقی کشید و دوباره نگاهش رو به خیابون های خیس پشت شیشه داد...

***

_دایی دایی..اینو ببین...

جونگوو همونطور که روی پاهاش قرار میگرفت دفتر نقاشیش رو نشون داد و تهیونگ با چهره ی پوکری به خواهرش که کمی دورتر از اونا داخل آشپزخونه مشغول شستن میوه ها بود نگاه کرد

_این بچه رو من اینطوری سپردم دستت؟

نایون با ابروهای بالارفته نگاهش کرد و تهیونگ با حرص دفتر رو از بین انگشتهاش جونگوو کشید و به طرف خواهرش گرفت

_کاری به اینکه یه پسر واسه چی باید نقاشی بکشه ندارم ولی اخه گل؟! ..گللللل؟! به چه دلیل کوفتی ای بجای هالک یا چه میدونم سوپر من باید گل بکشه؟

نایون نیم نگاهی به جونگوو که طوری با نیش باز به داییش نگاه میکرد که انگار داره راجع به هرکسی جز اون لعنتی خنگ نظر میده انداخت و چشمهاش رو چرخوند

MAYANHistorias para obsesionarse. Descúbrelo ahora