💎part 26💎

3.2K 661 112
                                        


_خوردمش!

صدای بی حوصله ی یریم از پشت خط به خندش انداخت..

_خوبه... نیم ساعت دیگم واست دمنوش بابونه میارن باید بخوریش...

_باشه.. چیز دیگه ای نیست؟

_فعلا نه...فردا میام ببینمت خداحافظ

با خداحافظی زیرلبی یریم قطع کرد و از اشپزخونه بیرون اومد...
تهیونگ که تا چند دقیقه پیش خواب بود حالا نیم خیز شده و با چشمای پف کرده نگاهش میکرد
کبودی های صورتش توی روشنایی بهتر دیده میشدن...

_بیدار شدی؟!

_ساعت چنده؟!

_هشت صبح... با ارامبخشی که دیشب دادمت توقع داشتم بیشتر بخوابی

با تعجب گفت و دستش رو روی پیشونیش گذاشت

_چرا تب کردی؟!

تهیونگ اما فقط نگاش کرد تا اون دستش رو عقب کشید..

_میرم برات صبحانه و یه چیزی که تبت رو پایین بیاره میارم...

_نمیخواد

با صدای گرفته ای گفت و قبل از اینکه جونگ کوک چیزی بگه با چهره ای که از درد درهم شده بود سرپا شد

_باید برم جایی!

_جایی؟ کجا؟

با تعجب پرسید و تهیونگ با همون لحن یکنواخت قبلی درحالیکه سعی میکرد خودش رو به اتاق برسونه  جواب داد

_به تو ربطی نداره

_یاااا من ازت بزرگترم! این که بهت لطف میکنم و میذارم باهام دوستانه حرف بزنی دلیل نمیشه هر چرتی که دلت خواست بگی

_به شما مربوط نیست! خوبه؟!

همونطور که در اتاق رو باز میکرد بی توجه به عصبانیت جونگ کوک گفت و وارد اتاق شد...
در رو پشت سرش بست و چتری هاش رو به حوصله عقب روند..هنوز گیج خواب بود و تن بی حالش رو به سختی سرپا نگه داشته بود...
سمت تخت خم شد و کولش رو بیرون کشید... یه تی شرت سفید تن کرد و همونطور که زیر چشمی به در نگاه میکرد با عجله کلتش رو برداشت ولی قبل از اینکه فرصت کنه داخل جیب شلوارش بذارتش در اتاق باز شد

_حتی فکرشم نکن بذارم با این وضعت....
با دیدن تهیونگ خشک شده از پایین نگاهش میکرد و کلتی که میون انگشتاش بود تقریبا لال شد

_بهت یاد ندادن در بزنی دکتر؟

از بهت جونگ کوک استفاده کرد و با لحن به ظاهر عصبی ای پرسید...

_ای.‌این.‌..

_اسلحس

بین حرفش پرید و سرپا شد... اصلا برای چی دستپاچه شده بود؟! مگه به مرد روبروش ربطی داشت که اون چه غلطی میکنه؟...هیچکس حق بازخواستش برای چیزی رو نداشت..
به سمت در اتاق رفت و خواست از کنار جونگ کوک که هنوز به جایی جلوی تخت خیره بود رد شه که دستش به ساعدش چنگ انداخت

MAYANPříběhy, které tě pohltí. Začni objevovat