💎part 16💎

2.5K 526 50
                                        

_اتفاقی افتاده ؟!

تهیونگ خطاب به جونگ کوک که بعد از تماس عجیبی که داشت با عجله درحال برداشتن رول های باندی که داخل کمد نگه میداشت بود پرسید و اون سرش رو به طرفین تکون داد

_نه..

_جایی میری.؟!

_اره..چطور؟

همونطور که باند های اضافه و ملحفه ی کوچیک و تمیزی رو محض احتیاط داخل کیفش جا میداد به تهیونگ که به چهارچوب در اتاق تکیه زده بود نگاه کرد

_منم باید برم جایی.. احتمالا دیر وقت برمیگردم

_جایی؟ یعنی نمیخوای بری سرکارت؟

_در مورد همین باید حرف بزنیم

جونگ کوک اخمی کرد و با اینکه واقعا عجله داشت منتظر شد تا اون حرفش رو بزنه

_من فقط قبل از ظهر و احتمالا بعضی شبا میتونم برم اونجا...بعد از ظهرا سرم شلوغه

_سرت شلوغه؟!

با لحن متمسخری پرسید و تهیونگ جدی جواب داد

_آره..من قبل از اینکه تو و اون دوستت لطف کنین و واسم کار پیدا کنین یه کار درست و حسابی داشتم..هنوزم دارم و حاضر نیستم ولش کنم

هروقت دیگه ای بود جونگ کوک میتونست تا شب اونجا وایسته و اون رو نصیحت کنه ولی حالا واقعا عجله داشت..اونطور که یونگی گفته بود یه نفر بدجور بهش احتیاج داشت...
پس فقط چشم غره ای بهش رفت و کیفش رو برداشت

_بعدا مفصل در موردش حرف میزنیم...الانم بهتره قبل از رفتن سرکارت به بچه های مغازه خبر بدی که نمیری..

_واقعا فکرمیکنی براشون مهمه که برم یا نرم؟

_خب چرا کاری نمیکنی که براشون مهم بشی..مثلا رئیشون شدی...میخوای فرار کنی اخه؟

_شماره ای ازشون ندارم

بعد از ایگنور کردن همه ی حرفای جونگ کوک، بی حوصله لب زد و کوک شونه بالا انداخت

_پس برو و حضوری بهشون بگو...یه کارتم ازشون بگیر

بی توجه به غرغرای تهیونگ پشت سرش از اتاق و بعد از اون از آپارتمان بیرون رفت... ماشینش رو از پارکینگ برداشت و بی معطلی به سمت آدرسی که براش فرستاده بودن روند...

یه محله ی مخروبه و بی سروصدا نزدیک یکی از اتوبان های خروجی شهر...
ماشین داغونش..اصرار زیاد خودش به رعایت قوانین و بارش شدید بارون به محض غروب آفتاب همه و همه دست به دست هم دادن تا رسیدنش به اون خونه ی بی در و پیکر که توی یه کوچه ی تنگ و مسخره بود یک ساعتی طول بکشه...

با تردید جلوی خونه ای که آدرسش براش فرستاده شده بود پارک کرد و بعد از برداشتن کیفش و در اوردن کتش از ماشین پیاده شد...
به محض پیاده شدن کتش رو بالای سرش گرفت ولی خب فایده ای نداشت چون شدت بارش به قدری بود که کت بیچاره توی چند ثانیه خیس خالی شد

MAYANBağımlısı olacağınız hikayeler. Şimdi keşfedin