💎part 11💎

2.8K 556 18
                                        

بخش دوم

       A knight for marble king


با نوک کفشش روی سنگفرش های پیاده رو ضرب گرفته بود و سعی میکرد تا حد امکان برنگرده و به پشت سرش نگاه نکنه...چیزی که توی این سالها بیشتر از همه یاد گرفته بود این بود که نبینه... اگه نمی دید عذاب کمتری هم میکشید...
اون دختره ی کم عقل ساعت نه صبح تماس گرفته بود و بکهیون رو به ناهار دعوت کرده بود و حالا اون چند متر جلوتر از رستورانی که اونا احتمالا داخلش داشتن یه پاستای خوشمزه رو تست میکردن ایستاده بود و سعی میکرد خودش رو قانع کنه که وقتی خود دختره اینقدر خنگ و سادس و اینقدر برای طعمه ی بکهیون شدن عجله داره چیزی برای ناراحتی وجود نداره..

نگاهی به ساعتش انداخت...یک ساعت گذشته بود! عجب ماموریت بی نظیری.. بیون بکهیون توی یه شهرافسانه ای با دخترای افسانه ای لاس میزد و اون باید یک ساعت تمام توی اون آفتاب لعنتی که نمیدوست دقیقا وسط پاییز سروکلش از کجا پیدا شده می ایستاد و به اصطلاح از دور ازش مراقبت کرد...

محض رضای خدا مراقبت از چی؟!  تنها کسی که اینجا نیاز به محافظت نداشت اون عوضی بود..
ضرب پاش روی سنگ فرش هردفعه محکم و محکمتر و اخم بین ابروهاش غلیظ تر میشد.. دیگه چیزی به فوران کردنش و رسیدن به مرحله ی تصمیم بین رفتن و داخل رستوران نشستن و  یا برگشتنش به هتل نمونده بود که با صدای غریبه ای که به طرز مسخره ای اسمش رو تلفظ میکرد سرش رو بالا گرفت و به گارسونی که جلوی در رستوران ایستاده بود نگاه کرد

_بفرمایید داخل آقا..

_من؟!

با چشمهای گرد به خودش اشاره کرد و مرد با لبخند عریضی سر تکون داد...

_بله همراهتون منتظرن!

به داخل اشاره کرد و چانیول درحالیکه به این فکرمیکرد که چی شده که بکهیون یادش اومده یه نفرم اون بیرون هست جلو رفت و وارد رستوران شد...دمای داخلش چندان تفاوتی نداشت ولی همینکه خبری از آفتاب نبود کافی بود..

با چشم دنبال بکهیون و دختری که دو روز بیشتر از اشناییش باهاشون نمی گذشت گشت و اونارو دور یکی از میز های وسط رستوران پیدا کرد..
با قدمهای بلند فاصله ی بینشون رو طی کرد و کنار صندلی بکهیون که پشت به اون نشسته بود ایستاد

_مشکلی پیش اومده؟!

خشک پرسید و تازه توجهش به دسته چکی که جلوی بکهیون بود جلب شد..اون دسته چک لعنتی...

_نه بشین و هرچی میخوای سفارش بده..

لحن بکهیون هم عادی بود ولی به خشکی مال اون نبود...نگاه سردرگمش رو بین سارا که با نیشخند از خود راضی ای نگاهش میکرد و بکهیون که درحال نوشتن چک بود چرخوند و در آخر بی حرف صندلی ای رو عقب کشید و نشست.. فقط امیدوار بود حدسش درست نباشه و اون چیزی نباشه که فکر میکنه...

MAYANStories to obsess over. Discover now