با نگاهش از لای در نیمه باز اتاق به داخل سرک کشید چشمهاش روی تن مردی که روی تخت خوابیده بود چرخید و نفس راحتی کشید. بی سروصدا در رو بست ولی همین که به عقب برگشت با دیدن دهیون که توی چند قدمیش ایستاده بود نفسش دوباره توی سینش حبس شد
_بهم گفتن تو معاینش کردی و اجازه ندارم ببینمش...
لحن عادی و همیشگیش باعث شد دست جونگ کوک از روی دستگیره سر بخوره و همراه با نفسی که کم کم آزاد میشد کنار تنش اویزون بشه
_مشکلش چیه؟! چرا بستریش کردی؟
_زخم معده داشته...خونریزی کرده...
با صدای خفه ای اولین چیزی که به ذهنش رسید رو گفت و خواست به سمت اتاق خودش قدم برداره و در حقیقت زودتر از دهیون فرار کنه که
_چرا نمیذارن کسی بره داخل؟!
_نمیدونم...لابد شخص مهمیه...
سرسری جواب داد ولی قبل از اینکه بتونه فرارکنه دست دهیون دور بازوش حلقه شد
_اومده بودن دنبالت...
ابروهاش بالا پرید
_کیا؟
_از طرف رئیس چو. گفتن میخواد ببینتت...ببینم اتفاقی افتاده؟ تازگیا خیلی سراغت رو میگیره..مشکلی که پیش نیومده؟!
ذهن جونگ کوک جای دیگه ای بود. " دوباره میخواست ببینتش؟! چرا؟! ".. به چشمهای نگران دهیون نگاه کرد و سرسری جواب داد
_نه...چه مشکلی.
_ خب پس زودتر برو اتاقش..منتظرته...
دهیون همون طور که با شک به چهره ی درهمش خیره بود گفت و جونگ کوک فقط به تکون دادن سرش اکتفا کرد...
جهت قدمهاش به در خروجی تغییر کرد و درحالیکه توی ذهنش دنبال دلیل معمولی ای برای این دیدار دوباره بود دعا میکرد حدسی که مدام از ذهنش میگذشت درست نباشه...
نمی خواست غرق بشه...نه خودش و نه سوآ تحمل یه فاجعه ی دیگه رو نداشتن...
یبار دیگه به خودش دلداری داد " فقط قراره یه تشکر معمولی بکنه" و " چیزی برای نگرانی وجود نداره "
بین همه ی افکار درهم و برهمش بیاد آورد که فراموش کرده با بکهیون تماس بگیره.. لعنتی به بی حواسیش فرستاد و چنگی به موهای مشکی رنگش انداخت. همین روزا تهیونگ آزاد میشد باید حواسش به اونم میبود.." لعنت بهت بکهیون من نمیتونم مثل تو مراقب همه چیز و همه کس باشم " زیر لب غرید دستهاش رو داخل جیبای روپوشش فروبرد...
حتی نفهمید کی به اون راهروی لعنت شده رسیده و دوباره اتاق رئیس مقابلش قرار گرفته...
اب دهنش رو صدادار پایین فرستاد و قدمهای باقی مونده رو انگار که وزن هر کدوم از پاهاش چند صد کیلو شده باشه به سختی برداشت...
ضربه دست سربازی که جلوی در بود به در چوبی باعث شد پلکی بزنه و سعی کنه خودش رو جمع و جور کنه...نشستن عرق رو روی پیشونیش حس میکرد...
CZYTASZ
MAYAN
Fanfiction💎فیکشن: MAYAN 💎کاپل: چانبک ، ویکوک ، یونمین 💎ژانر : رمنس، اکشن، جنایی 💎محدودیت سنی: +۱۸ _ اون شبیه یه شوالیه س...شوالیه ی من _اون لعنتی رو من بهت دادم! تو منو بخاطر شوالیه ای که خودم واست فرستادم پس میزنی؟! _احتمالا اگه بجاش قلبت رو میدادی وضع...
