💎part 68💎

899 334 106
                                        

نوازش نرمی رو بین موهای دورنگ و نسبتا بلندش حس میکرد جز این اما انگار هیچ درک دیگه ای از اطرافش نداشت.
جلوی چشمهاش جثه های کوچیکی توی کاورای سیاه رنگ پیچیده میشدن و بعد یکی یکی روی بلانکاردها گذاشته میشدن.

_بکهیون.

صدای چانیول رو تو فاصله ی نزدیکی از گوشش شنید. حس کرد مرد دیگه سرش رو به سر اون تکیه میده و بعد برای بار هزارم موهاش رو میبوسه.

_میخوان ببرنش.

دوباره زمزمه کرد و نگاه بکهیون پایین خزید تا روی صورت کبود دختر بچه‌ای که روی دستهاش خوابیده بود ثابت بشه.

_بکهیون؟

اینبار صدای آشنای دیگه‌ای اسمش رو صدا زد و مردی که کاپشن سیاهی تن کرده بود جلوی پاهاش زانو زد. به نظر میومد میخواد بچه رو ازش بگیره.

_باید بدیمش بهشون...

بکهیون نگاهش رو از لبهای سیاه دختر بچه گرفت و به سهونی که چند دقیقه بعد از ورود اونا و حتی قبل از ماشینای پلیس و آمبولانس به اونجا رسیده بود داد.

_باید ببرنشون کالبد شکافی.

نگاه بی‌حس بکهیون تو یه لحظه جوری شعله کشید که مرد روبروش رو ترسوند.

_کی گفته من اجازش رو میدم؟

_عزیزم...

اینبار چانیول که هنوز کنارش نشسته بود دستش رو به چونه‌اش رسوند تا سرش رو به طرف خودش بچرخونه.

_باید ببرنشون خب؟

با لحن جدی‌ای لب زد و بی توجه به اشکایی که توی چشمای گرد و درشتش جمع شده بودن لبخند غمگینی زد و بوسه نرمی روی پیشونی بکهیون نشوند.

دستای بکهیون که بخاطر نگه داشتن طولانی بدن سوجین تقریبا بی حس شده بودن یکدفعه سبک شدن و سهون بدون اینکه فرصت اعتراضی به بکهیون بده سوجین رو به طرف افسرای پلیسی که منتظر بودن برد.

_بیا بریم خونه.

چانیول خطاب به بکهیون که به اندازه ی جسدی که تا الان توی دست داشت یخ کرده بود گفت و سر مرد کوچیکتر رو به سینش تکیه داد.
همونطور که شونه های بکهیون رو که به سختی نفس میکشید نوازش میکرد نگاهش رو توی خونه چرخوند.
تموم در و پنجره ها و حتی دریچه های تهویه بسته شده بودن. به هر نه تا بچه و نوجوونی که توی خونه بودن آرامبخش قوی تزریق شده بود و بعد شیر گاز رو باز گذاشته بودن.
یه قتل وحشتناک ولی آروم و بدون درد...
خنده دار بود که تا قبل از این حتی نمیدونست گاز شخریم میتونه باعث خفگی مسمومیت بشه.
خبری از پرستار بچه ها نبود و مشخص بود که توی همه چیز دست داشته.
چانیول حتی نمیتونست تصور کنه بکهیون الان چه حسی داره. وقتی شونه هایی که زیر دستش بودن شروع به لرزیدن کردن آغوش چانیول تنگ تر شد و اجازه داد اشکهای بکهیون پیرهنش رو خیس کنه.

MAYANStories to obsess over. Discover now