💎part 27💎

3.1K 671 174
                                        


مینسوک هیونگ همیشه بهش تاکید میکرد که دست از مخفیانه رفتن به بار و کلابای شبونه برداره و اون فقط میخندید و میگفت " این آخرین بار بود هیونگ! " و فقط خودش میدونست هیچوقت اخرین بار نمیرسه....

تقریبا یک سال و چند ماه پیش بود که یه پیام از یه شماره ناشناس داشت... فقط چهار کلمه... " هی تو واقعا خوشگلی " و بعد یه ویدئو چهل ثانیه ای از رقصش تو یکی از کلابای توکیو...
از روی لباساش فهمید... اون هودی رو چند هفته قبل توکیو خریده بود و اولین بار توی یه کلاب شلوغ همونجا پوشیده بودش...

دوستی که اونجا برده بودش گفته بود فقط ادمای خفن و پولدار اونجان و مطمئنا براشون اهمیتی نداره که تو کی هستی چه برسه به اینکه بخوان ازت فیلم هم بگیرن...

توی یکی از راهروهای شلوغ کمپانی منتظر دوستش وایساده بود و رفت و امد کارمندا رو تماشا میکرد... تکیه اش رو به دیوار داده بود موقعی که فیلمی براش فرستاده بودن رو باز میکرد ولی به محض پخش شدنش فورا راست وایساد...عین احمقا بین جمعیت درحال رقصیدن بود و فیلم به قدری واضح بود که انگار از یه دراما کات شده...

به‌ شماره زنگ زد تا ببینه کسی که فیلم رو گرفته و تا حالا پخشش نکرده دقیقا چی ازش میخواد و جوابی که از صدای بیحال و خسته ی پشت خط شنید باعث شد با تعجب بخنده... ازش خواسته بود به یه رستوران که ادرسش رو فرستاده بود بره و بقیه ماجرا خیلی اسون بود...

یونگی رو توی رستوران دید و صبح روز بعد خودش رو توی تختش پیدا کرد... تا همین امروز که برای اولین بار زودتر از یونگی از تخت بیرون میومد چون شب قبل اصلا نتونسته بود بخوابه، هر روز و هر لحظه یا یونگی براش یاداوری میکرد و یا خودش ناخوداگاه توی ذهنش تاکید میکرد که این رابطه هنوز همونیه که روز اول بوده...

هیچ علاقه ای درکار نیست...هیچ وابستگی درکار نیست... حتی بعد از یه سال اونا هنوز همون کسایی ان که باید هر روز صبح فراموش کنن که دیشب چه اتفاقی افتاده طوری که انگار یه رابطه ی یه شبه بوده.... هربار ممکن بود اخرین بار باشه و صادقانه تا  یه مدت هیچ کدوم اهمیتی نمیدادن... ولی وقتی به خودشون اومدن هرکدوم داشتن به روش خودشون به این رابطه که حتی اسم درستی نداشت اهمیت میدادن... یونگی با وسواس سلامتیش رو چک میکرد و اون... فقط دلش میخواست چیزای بیشتری بدونه..

از چه رنگی خوشش میاد.. چه غذاهایی دوست داره... خواهر و برادر داره؟... پدر و مادرش چجور ادمایین؟... شغلش چیه؟.. سرکارم همینطوری جدیه یا نه... دوستاش چجور ادمایین؟!... خونش کجاست؟! ... ورزش میکنه؟ چه ورزشی دوست داره؟... یه همچین سوالایی یا حتی پیش پا افتاده تر از اینا... اون فقط میخواست بدونه و یونگی هربار وانمود کرده بود نمیشنوه و اینقدر اینکارو کرده بود تا اون دیگه چیزی نپرسه...

ولی حالا که روبروش پشت میز صبحونه نشسته بود و درحالیکه خودش رو سرگرم نیمروش نشون میداد به مکالمه ی یونگی با کسی که اون مسلما نمیشناخت گوش میداد به این فکر میکرد که حرف زدن در مورد اون اسلحه قراره اوضاع رو بهتر کنه یا گند بزنه بهش

MAYANDes histoires addictives. Découvrez maintenant