💎part 62💎

3.5K 660 774
                                        

صدای قدماش توی راهروی پهن روبروش میپیچید و نگاهش هرچند لحظه یبار برمیگشت و پشت سرش رو چک میکرد.
تقریبا اخرای راهرو و روی صندلی های طوسی رنگ کنار دیوار میتونست جونمیون رو ببینه. به پشتی صندلی تکیه زده بود و قدمایی که به سمتش میومدن رو میشمرد.

اینجا فعلا خلوت ترین نقطه بیمارستان بود و عجیب نبود که اون اینجا رو انتخاب کنه.. چانیول روی صندلی کنار دستش نشست و زانوهاش رو تکیه گاه دستاش کرد

_عقلت سرجاشه؟ این چه وقت قرار گذاشتنه؟

با حرص پرسید و جونمیون همونطور که به ورودی راهرو نگاه میکرد جواب داد

_اومدم بهت یه چیزی رو خبر بدم..

چانیول چیزی نگفت و فقط منتظر موند تا خودش ادامه بده

_ ماموریتت تموم شدس!

_چی؟

_اوضاع اصلا خوب نیست.

_خوب نیست؟ اوضاعه چی؟

_اوضاع تو! دختر مین داره در موردت پرس جو میکنه!

چشمای گرد و متعجب چانیول بالا اومدن و به چهره ی جدی جونمیون خیره شدن.

_در مورد من؟ مگه در مورد من چیزی وجود داره که اون بتونه بهش دسترسی داشته باشه؟

_اون نه ولی پدرش چرا! به هرچیزی که بخواد میتونه دسترسی پیدا کنه ما پروندت رو از سیستم پاک کردیم ولی ضمانتی نیست که نتونه متوجه بشه رابطتت با ما بشه...

پاکت سیگارش رو از جیبش بیرون کشید و همونطور که به چهره ی بهت زده ی چانیول نگاه میکرد یه نخ بین لباش گذاشت

_برای این اصرار داشتیم به این زودی و با این روش خودت رو بالا نکشی! کارت تموم شده به حساب میاد بهتره قبل از این که مین چانگ گو شروع به شخم زدن گذشتت بکنه عقب بکشی...

_عقب بکشم؟ الان؟ پس فایده ی همه ی اینا چی بوده؟

از روی صندلی بلند شده بود و با صدایی که نمیتونست کنترلش کنه از مردی که نسبت به دفعات قبل عصبی تر به نظر می‌رسید می‌پرسید

_من کسی نیستم که باید سرش داد بزنی چانیول! خودتی! به همه ی چی گند زدی و حالا اینجاییم..

پک سبکی به سیگار بین انگشتاش زد و همونطور که بهش نگاه میکرد دود نسبتا غلیظش رو بیرون فرستاد

_فکر کردی این وسط فقط به زحمتای خودت گند زدی؟ میدونی چند نفر بخاطر اینکه هویتت لو نره مردن؟ چند نفر تو اون اداره کوفتی صبح تا شب جون میکنن و منتظرن نفوذی ای که ما اونقدر بهش امید داشتیم به اندازه یه اسم کمکشون کنه؟ فکر کردی برای من و رئیس ساده‌اس بعد از سه سال دوباره همه چی رو از اول بچینیم؟

_جونمیون من..

_واقعا فکر کردی لیاقت اینکه بیام و بهت هشدار بدم زندگیت رو نجات بدی داشتی؟

MAYANHistorias para obsesionarse. Descúbrelo ahora