The Psychologist

1.8K 318 171
                                        

- جين..چيزي شده؟! خيلي ساكتي.

+ هوم؟

سوكجين بي توجه به ديگري، در حال لگد زدن به تكه سنگ كوچكي بود؛
در حياط مدرسه كنار هم قدم ميزدند؛ اما از موقعي كه كلاس شروع شده بود تا الان كه وسط زنگ تفريح بودند، پسر كوچكتر حتي يك كلمه هم صحبت نكرده بود.

اما جيمز به همچين موقعيتي عادت داشت؛ از اونجايي كه جين اصولا زياد حرف نمي زد.
در واقع چيزي كه داشت نگرانش ميكرد؛ اخمي بود كه بين ابروهاي ديگري وجود داشت..طوري كه سرش مدام پايين بود و هرچند وقت يكبار لب پايينش رو ميجويد.

- ميگم اتفاقي افتاده؟ همش تو خودتي...

امگاي ريزجثه بالاخره سرش رو بالا گرفت و با نگاه سردرگمي بهش خيره شد.
مشخص بود موضوعي ذهنش رو درگير كرده؛
ولي جيمز فقط به راه هايي فكر ميكرد كه بتونه دل ديگري رو آروم كنه..خيلي براش مهم نبود اون موضوع چيه.

+ وقتي رفتم دستشويي ديدم كه هانا داشت گريه ميكرد..

ابروهاي آلفا بالا پريدند وقتي اين رو شنيد...نميتونست بفهمه اهميت اين موضوع مگه چقدره كه باعث شده سوكجين دو ساعت حرف نزنه؟!

-..خب؟!

امگا آهي بيرون داد و دوباره سرگرم لگد زدن به سنگ كوچك شد.

+ خب..عجيبه..

- چيش عجيبه؟!

+..فكر نميكردم آدمي مثل اون بتونه گريه كنه يا حتي ناراحت بشه...انگار-

- فكر ميكني حقشو نداره نه؟!

به يك درخت تنه كلفت رسيدند؛
تقريبا تمام برگانش به رنگ زرد و نارنجي تبديل شده بود، و نصفش روي چمن ريخته بودند. صداي خش خش لذت بخش، سكوت كوتاهشون رو پر كرد.

وقتي به درخت لم دادند، پسر كوچكتر شروع كرد:

+..نميدونم..فقط فكر كنم نميتونم درك كنم..نميتونم قبول كنم كسي كه هميشه ازش بدي ديدم يه روي ديگه ام داره.

جيمز به نيمرخ امگا نگاهي انداخت؛
حالت چهره اش همچنان سردرگم بود...و يك احساس ديگه كه نميتونست تشخيصش بده...انگار يك موضوع ناگفته افكارش رو بهم ريخته بود..

- خب سوكجين..حتي اونم آدمه، اونم احساس داره و ميتونه از چيزي ناراحت بشه..تو فقط تا حالا روي نفرت انگيز اونو ديدي. اما دوستاش يا خانواده اش چي؟ شايد براي اونا، هانا بهترين ادم دنيا باشه. هممون اينطوريم..نميشه كاريش كرد..پس تعجب نكن.

+ بازم...عجيبه.

جيمز با بيرون دادن آهي جواب داد:

- قلب هيچكس كاملا سياه يا سفيد نيست جين..

امگا جوابي نداد؛ فقط با اخمي به روبه روش خيره شد،
پسر بزرگتر فكر نميكرد تابحال ديگري رو انقدر درگير ديده باشه..
قيافه اش شبيه مواقعي بود كه با يك مسئله ي غيرقابل حل در فيزيك يا رياضي مواجه ميشد...

Unwanted Husband/kookjinStories to obsess over. Discover now