Defeated

1.2K 193 208
                                        

شرط ووت: 170
شرط کامنت: 90

* بچه ها من نسبت به مقدار چپتر و فاکتورهای دیگه شرط کامنت رو تعیین میکنم، و با اینکه چپتر پیش هم طولانی بود هم پر اتفاق، باز هم به زور به صد کامنت رسید و از آخر هم یه سریا که مشتاق بودن برای اپ کامنت های بی ربط گذاشتن تا فقط شرط برسه و من اپ کنم. اینبار قبول کردم، اما دفعه های دیگه اینجور کامنت ها پاک میشن و حسابشون نمیکنم.
در دوهفته هر چپتر نزدیک به 600( چه بسا که گاهی اوقاتم بیشتر) ریدر داره، یکم به خودتون بیایین، همیشه نباید بیست نفر جُر همتونو بکشن. چپتر در میونم یک کامنت بذارین والا خدا قبول میکنه😑
اصن همیشه ام نه، لاقل که هر چند وقت یکبار یه خودی نشون بدین😐 هم منو اذیت میکنین، هم اون ریدرایی که زحمت میکشن هر چپتر کامنت میذارن.

++++++++++++++


سوکجین نفهمید این سه روز( یا شایدم چهار؟) چطور گذشت.

تمام مدت در اتاقش زندانی بود، بدون گوشی یا لبتاپشو
تنها افرادی که میدید، دکتر و یک خدمتکار بود که غذاش رو براش میاورد؛ دقیقا سر وقت و همیشه به یک مقدار.
با اینکه اکثر اوقات سینی رو تقریبا پر برمیگردوند.

دکتر سعی میکرد باهاش صحبت کنه.

'حالت چطوره؟'

' باید امروز غذات رو کامل بخوری.'

' دستت درد میکنه؟'

' سرعت بهبود زخمات پایینه سوکجین.'

و سوکجین جوابی نمیداد. فقط در سکوت به هیچ جا خیره میشد.
دکتر بهش سرم وصل میکرد، احتمالا تنها چیزی که سرپا نگهش داشته بود.

از روی تختش حرکتی نمیکرد، فقط به پنجره یا سقف اتاقش زل میزد.

آرزو میکرد ای کاش ذهنش هم مانند بدنش بی فعالیت بود.
اما لحظه ای نبود که پلک هاش رو ببنده و-

|| تو میدونی با پسرم چیکار کردی؟!

دستاشو محکم روی گوشاش گذاشت، مانند یک بچه ی لجباز که نمیخواست به حرف والدینش گوش بده.

|| تو نابودش کردی

|| تو آیندش رو نابود کردی

- نه.‌.نه-نه-

|| تو یک لکه ی ننگی

- ن-نه- من نمی-نمیخواستم نمی-

|| چرا سوکجین. تو دقیقا همینو میخواستی

- نه من- من متاسفم م-متاسفم-

امگا سرشو محکم تکون داد در حالی که اشکاش روی صورتش جاری شده بودن.
نمیدونست چی واقعیته چی دروغ.

فقط میدونست که صدای ذهنش میخواست عذابش بده.

- سوکجین؟ سوکجین پسرم حالت خوبه؟!

Unwanted Husband/kookjinStories to obsess over. Discover now