شرط ووت: 170
شرط کامنت: 130
* چرا وقتی شرط کامنتو کم میذارم یهو همتون شکوفا میشین😂 خب این چپتر طولانی تره ببینم چیکار میکنین💜
++++++++++++++
ضربه پشت ضربه.
عرق. اشک. خون.
درد.
درد.
درد.
هر دفعه محکم تر از قبلی. هر کدوم با شدت بیشتر.
درد بیشتر. زخم عمیق تر.
اما کافی نبود. هیچی کافی نبود.
مشت هاش لمس شده بودند. زانوهاش التماس میکردن که فقط لحظه ای بشینه.
ذهنش هنوز هم آزاد نبود.
جنگ ناتمام و ابدی از لحظه ای که از دست داده بودش.
سوکجین.
دستاش، چشماش، موهاش، لباش، گوشاش، گونه هاش.
هر جز زنده در ذهنش. پر رنگ، روشن، لمس کردنی.
هر یادآوری فقط برای اینکه قلبش رو در چنگشون گیر بندازن و تکه تکه رهاش کنند.
بخشی از وجودش،
بخش روشن که بیشتر در عذاب بود، که بیشتر فلجش میکرد؛ بهش یادآوری میکرد که عشق بینشون واقعی بود.
سوکجین دوستش داشت. عاشقش بود.
بیشتر از لیاقتش.
مشخص بود در هر نگاهش، در هر لبخندش، در هر لمس موندگارش و در هر دفعه ای که اسمش روی لبای شیرینش مینشست.
|| جونگکوک
|| جونگکوک دوستت دارم
این بخش وادارش میکرد که بره،
بره به دنبال امگاش،
برشگردونش،
دوباره مال خودت بکنش.
|| یعنی حالش خوبه؟
|| نه
اما هر دفعه در شرف پیروز شدن، بخش دیگریش به طغیان در میومد.
بخشی که برای مدتی فکر میکرد دیگه وجود نداره.
قسمتی تاریک و خالی.
قسمتی که مسئول تمام عمل هاش برای مدت طولانی از زندگیش بود.
اذیت و آزار سوکجین،
غرق کردن خودش در بی بند و باری،
نابود کردن خودش،
فکر میکرد این بخش از بین رفته، با قبول کردن احساساتش، با وارد شدن سوکجین در زندگیش.
فکر میکرد...درمان شده.
اما خلافش بهش ثابت شد وقتی افکاری مانند سمی مایع در گوشه های مغزش نفوذ میکردن. سوزاندن همه چیز در راهشون.
|| چرا بری دنبالش؟
|| اون با پای خودش رفت
|| بهت اعتماد نداشت
|| بهت اعتماد نداشت که بتونی حلش کنی
|| اون راه آسونو انتخاب کرد
YOU ARE READING
Unwanted Husband/kookjin
Fanfictionسوكجين، يك امگاي شانزده ساله كه محكوم به يك زندگي شده كه براش مثل يك كابوسه. جونگ كوك، يك الفاي هجده ساله كه وارث يكي از بزرگترين كمپاني هاي تجارتي كشوره و همه چيز در زندگيش هميشه طبق ميلش بوده. چه سرنوشتي براي اين دو كه چيزي جز تنفر براي همديگه ندا...
