بچه ها راستي اون جريان يه چيز جديد يه چيز قديمي و...
در واقع يه سنت اين عروساي خارجيه، من كه خودم تو فيلماي امريكايي ديدم و فك كنم مال فرهنگ اوناست. كلا ميخواستم بگم از مخيله خودم نيس😅
+++++++++++
- و منو تنهام گذاشتي!-
با اين اعتراف چشمان قهوه اي جونگكوك درشت شدند و زل زد به امگايي كه الان سرش رو پايين انداخت بود.
اما پسر بزرگتر به وضوح ميتونست صورتي شدن گونه هاي گردش و حتي نوك گوش هاي كوچكش رو ببينه..
نتونست جلوي پايين رفتن نگاهش رو بگيره؛
اول خيره شد به گردنبند صدفي رنگ..تك تك اون مرواريد هاي براق مانند يك اثر هنري اون گردن ظريف رو قاب گرفته بودند...انگار دقيقا براي اون پوست نرم و سفيدِ صورتي ساخته شده بود.
سپس چشمانش پايين تر رفت؛ جايي كه اون ترقوه هاي برجسته كاملا نمايان بودن و ادامه پيدا ميكردند به نوك شانه هاي استخواني كه الان با آستين هاي سفيد با طرح گل رز، پنهان شده بودند.
وقتي پسر كوچكتر رو در اين لباس ديده بود، فقط ميتونست به يك شكلات شيري نخودي فكر كنه كه وقتي روي زبونش قرار ميداد، با گرماي دهنش كم كم آب ميشد و مزه ي شيريني مخلوط شده با وانيل و خامه؛ و حس لطافت يك مارشملو، درش بجا ميذاشت.
با لب هايي از هم فاصله گرفته، مسخ زيبايي پسر ريزجثه بود و گرگش در تحسين و اشتياق براي امگاش زوزه ميكشيد.
اما لحظه اي كه ديده بود يك مرد غريبه داشت گونه ي صورتي رنگ رو نوازش ميكرد، انگار يك نفر در درونش آتيشي به راه انداخته بود.
و تمام چيزي كه اون لحظه احساس ميكرد فقط عصبانيت بود.
آلفاش هم غرش هاي ناراضي و تهديد آميز بيرون ميداد.
كاملا به اندازه ي خودش خشمگين.
جونگكوك تا به الان با دو واقعيت روبه رو شده بود؛
يك؛ اينكه گرگش اين امگا رو ميخواست و حاضر بود براش هر كاري بكنه و پسر هجده ساله بعد مدت ها كلنجار رفتن احساسات آلفاي درونش رو قبول كرده بود.
دو؛ اينكه دوست نداشت صدمه ديدن سوكجين رو ببينه و نميدونست اين چه دليلي ميتونه داشته باشه اما در عين حال نميخواست بيشتر از اين ذهنش رو درگير كنه و تصميم گرفته بود فقط با اين واقعيت كنار بياد.
و سه....
اصلا و ابدا خوشش نميومد وقتي يك نفر، مخصوصا يك آلفا يا يك بتا و حتي يك امگا( اوناام اونقدر معصوم نبودن) بهش دست ميزد؛
كه البته ميدونست اين حسش، برميگرده به ويژگي شخصيتيه بارزش كه تهيونگ در هر فرصتي بهش اشاره ميكرد.
جونگكوك بيش از حد مالكيت طلب بود.
چيزي كه مال اون بود؛ مال. اون. بود!
و مهم نبود اگه ازش بدش ميومد يا خوشش ميومد، بهرحال به خودش تعلق داشت.
YOU ARE READING
Unwanted Husband/kookjin
Fanfictionسوكجين، يك امگاي شانزده ساله كه محكوم به يك زندگي شده كه براش مثل يك كابوسه. جونگ كوك، يك الفاي هجده ساله كه وارث يكي از بزرگترين كمپاني هاي تجارتي كشوره و همه چيز در زندگيش هميشه طبق ميلش بوده. چه سرنوشتي براي اين دو كه چيزي جز تنفر براي همديگه ندا...
