مثل هميشه در گوشه اي از سالن غذاخوري نشسته بود.
بي اهميت به نگاه ها يا حتي انگشت هايي كه بهش اشاره مي شدند، غذاش رو آروم مي جويد.
با اينكه علاقه ي بيشتري به سريع و با سر و صدا غذا خوردن داشت، الان اصلا نميخواست توجه ي بيشتر از اين به خودش جلب كنه.
فقط سه ساعت ديگه. سوكجين با خودش فكر كرد.
فقط سه ساعت ديگه بايد اين جهنم رو تحمل ميكرد. بعدش با خيال راحت برميگشت به جهنم ديگرش.
اما كمي بهتر از اين يكي.
فقط يكم.
صداي تق تق بلندي، امگا رو از افكارش بيرون كشيد.
درحالي كه توجه همه به كسي كه داشت رو ميزش ميكوبيد،جلب شد. سوكجين فقط چشم هاشو چرخوند.
ميدونست چي كسيه.
پووف!
بعد از اينكه تهيونگ توجه همه رو جلب كرد، از سرجاش بلند شد.
مشابه بقيه ي بازيكن هاي تيم فوتبال، كاپشن زرشكي و زرد با نماد 'RT' به تن داشت.
انگار بايد هر روز اين افتخار رو به رخ همه مي كشيدند.
- خب خب!! بايد براي چند لحظه وقت شما هم مدرسه اي عزيزم رو بگيرم!
صداي بلند و بم آلفا در سالن بزرگ اكو انداخت. چندتا خنده ي ريز از دور و بر شنيده شد. صدا هاي ريز و نازك و با عشوه اي بودند.
+ واي خدا اون خيلي جذابه!
+ ديدي به من نگا كرد؟! دارم آب ميشم اخ!
سوكجين با شنيدن پچ پچ هاي دخترهاي ميز كناريش، دوباره چشم هاشو چرخوند و با حرص يك قاشق پر از برنج در دهانش گذاشت.
- خب همونطور كه همتون ميدونين فردا يك مسابقه مهم داريم! مسابقه اي كه بالاخره برنده ي منطقه رو تعيين ميكنه!!
صدا هاي هيجان زده و هورا هايي شنيده شد. بعضيا حتي از صندلياشون پرت شده بودند.
- كه اون كسي نيست جز ما!!
همين حرف كافي بود تا سالن از فريادهاي گوش خراش منفجر بشه.
كم كم همه ي شروع به داد زدن كلمه ي ' پلنگ قرمز' كردند و كوبوندن به روي ميزهاشون.
امگاي مو مشكي فقط به خوردنش ادامه داد. نميدونست تا حالا چندبار چشم هاشو از احمق و بيكار بودن هم مدرسه اي هاش، چرخونده.
تهيونگ با قيافه ي از خود راضي دستانش رو با خنده اي بالا گرفت. كم كم صداي فريادها خوابيد و چشم ها منتظر به آلفا خيره شدند.
- خب همتون ميدونين كه اين چيز جديدي نيس، بردن منظورمه-
چند جيغ و فرياد 'آرههههه' وسط حرفش پريد.
YOU ARE READING
Unwanted Husband/kookjin
Fanfictionسوكجين، يك امگاي شانزده ساله كه محكوم به يك زندگي شده كه براش مثل يك كابوسه. جونگ كوك، يك الفاي هجده ساله كه وارث يكي از بزرگترين كمپاني هاي تجارتي كشوره و همه چيز در زندگيش هميشه طبق ميلش بوده. چه سرنوشتي براي اين دو كه چيزي جز تنفر براي همديگه ندا...
