با حس بوسه های نرم و آروم روی پوست حساس گردنش بیدار شد.
گرمای آفتاب رو روی صورتش احساس میکرد و دستایی که یکی روی کمرش و دیگری روی باسنش بود.
- ممممم-
صدای خنده ی عمیقی رو شنید.
+ جینی من بیدار شده؟
چشماشو آروم آروم باز کرد و مواجه شد با چهره ی نسبتا خوابآلود آلفاش، چشمای مشکیش به شکل هلال ماه بودن از لبخندی که روی لباش بود.
سوکجین اخمی کرد، لباش ناخودآگاه کمی بیرون زده، و سرشو در سینه ی پسر بزرگتر پنهان کرد و صورتشو بهش مالوند.
جونگکوک با حلقه کردن دو دستش دور کمرش، سرجاش چرخید، به طوری که الان روی بدن بزرگتر بود.
+ جاییت..درد میکنه؟!
بعد از چند لحظه پرسید.
امگا همچنان که سرش روی سینش بود به نشانه ی منفی تکونش داد؛
اما گرما به گونه هاش راه پیدا کرد وقتی خارج شدن مقداری کام رو از ورودیش احساس کرد.
+ ببخشید اگه خیلی-امم- خشن بودم..
سوکجین بلافاصله سرشو بالا گرفت، لباش هنوزم غنچه ای.
- درد نداشت- من-من دوسش داشتم.
نگاهشو اونور گرفت. گرما الان در کل بدنش راه افتاده بود بخاطر اعترافش. در گردنش، سینش، گوش هاش.
و خیره بودن اون چشمای مشکی کمکی بهش نمیکرد.
+ اوه..
آلفا سپس پیشونیش رو آروم بوس کرد و با صدای زمزمه مانندی گفت:
- ممنونم از اینکه پیشم موندی..تو فوق العاده بودی.
+ تو-توام همینطور..
دوباره خنده ای سینه ی پهن رو لرزوند.
- دوست دارم.
+ منم دوست دارم.
سوکجین بالاخره به چشمای درشت همسرش نگاه کرد.
اونا با چیزی جز عشق و تحسین بهش خیره نبودن، که فقط باعث میشد قلبش در سینش نامتعادل تر بزنه.
برای لحظه ای گوی های مشکی روی نقطه ای بر روی گردنش خیره شدن و احساسی گنگ درشون گذشت.
اما به همون ناگهانی هم رفت.
سوکجین ترجیح داد چیزی نپرسه.
****
در طول دو هفته ی بعد، زندگیشون تقریبا به حالت عادی برگشت.
جونگکوک مسلما به اندازه ی دوران قبل راتش غیرقابل تحمل نبود- البته هنوزم از هر بهونه ای استفاده میکرد تا بهش بچسبه یا سنت مارکش کنه یا بوسه های کوچولو ازش بگیره.
و سوکجین باید اعتراف میکرد که از هیچ کدومش متنفر نبود.
خودش هم مدام میخواست آلفا پیشش باشه،
میخواست دست بزرگشو بگیره در مال خودش، یا موهای مشکی نرمش رو نوازش کنه،
گونه های طلاییش رو ببوسه، به طوری که همیشه باعث میشه پسر بزرگتر سرجاش میخکوب بشه و چشمای درشتش، درشت تر.
YOU ARE READING
Unwanted Husband/kookjin
Fanfictionسوكجين، يك امگاي شانزده ساله كه محكوم به يك زندگي شده كه براش مثل يك كابوسه. جونگ كوك، يك الفاي هجده ساله كه وارث يكي از بزرگترين كمپاني هاي تجارتي كشوره و همه چيز در زندگيش هميشه طبق ميلش بوده. چه سرنوشتي براي اين دو كه چيزي جز تنفر براي همديگه ندا...
