فیکشن : عشق دردناک
فصل ها : پایان یافته 🖤
فصل اول * تمام شده *
فصل دوم * تمام شده *
نویسنده : آرینا
کاپل : جنلیسا
ژانر : جی ال، عاشقانه، ورزشی، مدرسه ای، خانوادگی، درام، انگست .
خلاصه :
لیسا دختری که علاقه زیادی به بوکس داره و دوست داره که بوکسور...
لیندا هم بعد اینکه درس هاشو خوند کتاب رو بست و روی تختش خوابید .
صبح
آلارم گوشی لیسا زنگ خورد و لیسا چشماشو باز کرد؛ کمی خودشو کشید و به جنی که کنارش خوابیده بود نگاهی انداخت و لبخندی زد . جنی رو آروم صدا زد ولی جنی بیدار نشد برای همین کمی تکونش داد .
جنی یکی از چشماشو باز کرد و لب زد : اممم نمیشه یکم دیگه بخوابم ؟
لیسا : بیدار شو عشقم؛ بخاطر اینکه قبل شروع کلاس ها بتونیم به ورزش صبحگاهی برسیم باید زود بیدار بشیم .
جنی : فقط ۲ دقیقه دیگه بزار بخوابم ..
و بالشی که کنارش بود رو بغل کرد و دوباره خوابید . لیسا هر کاری کرد نتونست جنی رو بیدار کنه برای همین شروع کرد به قلقلک دادنش که به محض اینکه دستشو گذاشت روی شکمش؛ جنی خودشو تکون داد و خندش گرفت .
جنی : نکن عشقم خندم میگیره ..
لیسا : وقتی بیدار شدی منم دیگه قلقلکت نمیدم .
لیسا که دید جنی هنوزم خوابه از رو تخت بلندش کرد و جنی زود چشماشو باز کرد و گفت .
جنی : منو بزار زمین الان یکی میاد ما رو میبینه .
لیسا : نه؛ اول بوس صبح بخیر بعد ولت میکنم .
جنی : باشه پس بوست کنم ولم میکنی ؟
لیسا : اوهوم .
جنی لباشو گذاشت روی لبای لیسا و خواست یه بوسه ی کوچیک باشه که لیسا نذاشت و عمیق لباشو بوسید و مکیدش طعم لباش مثل پاستیل بود . جنی چشم غره ای براش اومد که لیسا خندید و آروم گذاشتش روی زمین .
جنی : میشه امروز یکی از تیشرت های تو رو بپوشم ؟
لیسا : لباسای من همشون مال تو هم هستن بیب .
جنی لبخندی بهش زد و تیشرتی به همراه شورتی برداشت و لباساشو عوض کرد و روی مبل نشست و منتظر موند که لیسا هم لباساشو عوض کنه .
Oops! This image does not follow our content guidelines. To continue publishing, please remove it or upload a different image.
لیسا هم لباس هاشو عوض کرد و هر دوشون بلند شدن و رفتن که تمرین کنن . لیسا نگاهی به جنی انداخت و گفت : شورتت خیلی کوتاه نیست ؟
جنی : نه کوتاه نیست؛ بنظرم که خوبه .
لیسا : ها فکر کنم من زیادی حساس شدم .
جنی لبخندی زد و کنار لیسا ایستاد و گفت : انگار عشق من غیرتی شده .
لیسا : خب نمیخوام کسی جز من نگاهت کنه .
جنی نزدیک تر شد و گفت : اگه نگاه کنه چیکار میکنی ؟
لیسا : غلط میکنن به دوست دخترم نگاه کنن؛ کسی بخواد نگاهت کنه با من طرفه .
جنی این وجه از لیسا رو خیلی دوست داشت از اینکه غیرتی شدن لیسا رو میدید خندش میگرفت .
جنی با دقت به چشمای لیسا خیره شد که لیسا به حرف اومد .
لیسا : چیشد ؟ انگار خوشت میاد منو اذیت کنی !؟
جنی در حالیکه می خندید لب زد : خیلی حال میده اذیت کردنت .
لیسا خواست بگیرتش که جنی فرار کرد از دستش و لیسا هم افتاد دنبالش تا اینکه گرفتش و محکم همو بغل کردن و میخندیدن .
توماس که بیدار شده بود توی حیاط مدرسه جنی و لیسا رو دید که همدیگه رو بغل کردن برای همین خودشو پنهون کرد . با دیدنشون یاد خاطراتش با لیسا می افتاد بدون اینکه متوجه بشه چشماش خیس شد . هر لحظه که جنی به لیسا دست میزد توماس بدش می اومد .
توماس از اونجا دور شد و برگشت به خوابگاه و از این طرف هم جنی و لیسا که همو بغل کرده بودن از هم جدا شدن و دست همدیگر رو گرفتن و شروع کردن به دوییدن توی حیاط . توماس با دیدن اونا کنار هم که تازه همدیگر رو هم بغل کردن قلبش شکست هرگز فکر نمیکرد روزی برسه که لیسا رو با یکی دیگه ببینه .
_________________________________________
سلام عزیزای دلم امیدوارم که از این پارت هم لذت برده باشید 🥰💖💖 خواستم بگم که تا یکشنبه این فیک آپ نمیشه خیلی خوشحالم که همیشه بهم انگیزه دادید و ازم حمایت کردید از ته دلم خوشحالم ممنون از همتون 😍💜 بوس به همتون 🥰😘