فصل دوملیسا همونجا روی صندلیش خوابش برد و سرشو کج کرده بود و داشت اذیت میشد که توماس متوجه شد و یواشکی یه بالش کوچیک که قبلا با خودش آورده بود رو گذاشت زیر سرش که راحت بخوابه .
توماس به لیسا که خوابیده بود خیلی عمیق خیره شده بود و ناراحت بود حتی خودشم میدونست که در حقش بی انصافی کرده ولی بازم نمیتونست ازش دست بکشه.
عشقش نسبت به لیسا خیلی بیشتر از تصورش بود و خیلی سخت بود براش که جدایی ازش رو بپذیره و بهش خاتمه بده پس ترجیح داد که باهاش زندگی کنه حتی اگه برخلاف خواسته ی لیسا باشه .توماس کمی بهش نزدیکتر شد و با دیدن معصومیت لیسا لب زد : وقتی که خوابی مثل فرشته هایی عشقم کاش یکم باهام مهربون تر بودی و یه ذره هم به من توجه میکردی لیسا ..
سرشو ازش فاصله داد و با خوندن کتابی خودشو مشغول کرد . ساعت ها طول کشید تا اینکه بالأخره
هواپیما داخل فرودگاه آلمان فرود اومد ولی لیسا هنوزم
خواب بود برای همین توماس سعی کرد که بیدارش کنه
وقتی چند باری صداش زد لیسا آروم چشماشو باز کرد و توماس با لبخندی لب زد : بیدار شو عشقم؛ رسیدیم .لیسا هر بار که چشمش به توماس میوفتاد لبخند از روی لباش محو میشد اینبار هم مثل همیشه خیلی سرد باهاش برخورد کرد .
لیسا : باشه .
توماس وقتی رفتارهای خشک و سرد لیسا رو دید بهش خیلی برخورد ولی به روی خودش نیاورد و از جاش بلند شد و کیف هاشونو برداشت و به سمت درِ خروجی هواپیما راه افتاد پشت سرشم لیسا راه افتاد .
لیسا با دیدن مردمی که با خوشحالی از هواپیما پیاده میشن و همه خوشحالن بغضش گرفت اون هیچوقت حدس نمیزد که از اومدن به کشوری که آرزوشو داشت اینقدر پشیمون و غمگین بشه چون الان جنی کره بود
و اونم اومده بود به آلمان؛ کشوری که دوست داشت با جنی بیاد نه توماس .* دلم برات تنگ شده جنی؛ اینجا چقدر بدون تو غریب و تنهاست؛ من اگه میدونستم که قراره بدون تو به آرزوهام برسم ... هیچوقت همچین آرزویی نمیکردم *
اینکه اون چی میخواست و الان چی شده هنوزم براش قابل هضم نبود و اون زخمی که خورده بود هنوزم جاش درد میکرد و فراموش کردنش و کنار اومدن با شرایطی که الان داشت خیلی دردناک بود و داشت از درون اونو نابود میکرد .
توماس چند بار صداش زد ولی لیسا جواب نداد تا اینکه با تُن صدای به نسبت بلند تری صداش زد و لیسا کمی ترسید و جواب داد : چیه ؟
توماس : حواست کجاست ؟! زودباش بریم .
لیسا خواست حرفی بزنه که یکی از دور صداشون زد یه دختر با موهای مشکی و صورتی خندون از دور براشون دست تکون میداد و به سمتشون به راه افتاد .
لیسا و توماس با تعجب به رزی که به سمتشون میومد؛ خیره مونده بودن . رزی روبه روشون ایستاد و بعد کمی نفس نفس زدن دستشو به سمت لیسا دراز کرد و با لبخند گرمی لب زد : سلام خانم لیسا؛ من رزی هستم منشی شخصی شما .
لیسا اولش نتونست چیزی رو بفهمه ولی بعدش که کمی بهش فکر کرد یادش اومد که مادربزرگش در موردش خیلی حرف میزد و ازش تعریف میکرد لبخندی زد و با رزی که بهش لبخند میزد دست داد و جواب داد : سلام میشناسمتون؛ مادربزرگم خیلی ازتون برام می گفت خوشحالم که از نزدیک میبینمت رزی .
رزی : باعث افتخاره که منشی شما باشم .
توماس : من چرا از هیچی خبر ندارم ؟! کسی به من نگفته بود که اینجا منشی خصوصی قراره داشته باشی ..
رزی به توماس نگاه کرد و گفت : این رو خانم آنجلا بهم سپردن که مراقب خانم لیسا باشم و فکر نکنم مشکلی برای شما داشته باشه که من منشیشون باشم نه ؟!
توماس دستی به موهاش کشید و نفسی بیرون داد و با کمی عصبانیت آروم گفت : همه هم که یه متر زبون دارن .
رزی : چیزی گفتید ؟
توماس لبخند مصنوعی زد و جواب داد : نه چیزی نگفتم .
لیسا از اینکه رزی رو میدید خوشحال بود حداقل توی یه کشور غریب یکی بود که باهاش بتونه حرف بزنه .
توماس از رزی خوشش نیومده بود و از اینکه قرار بود که مزاحم وقت گذرونیش با لیسا بشه خیلی حرصش گرفته بود و عصبانی بود .رزی : ماشین بیرون فرودگاه منتظرتونه خانم لیسا .
لیسا لبخندی زد و گفت : باشه؛ بریم .
رزی و لیسا به سمت درِ خروجی فرودگاه حرکت کردن و توماس هم پشت سرشون راه افتاد * این زن از کجا پیداش شد ؟؟! همه چیز داشت خوب پیش می رفت؛ آخه بگو چه لزومی داره که لیسا منشی شخصی داشته باشه .. *
هر سه نفرشون سوار ماشین شدن و مستقیم به ویلایی که آنجلا برای لیسا آماده کرده بود رفتن . لیسا با دیدن ویلای شیکی که نمای خیلی لوکسی داشت نگاه کرد و کمی دلش گرفت چون هر چقدرم که انکارش می کرد بازم جای خالی جنی توی قلبش حس میشد .
ماشین جلوی درِ ورودی ویلا ایستاد و لیسا و رزی و توماس پیاده شدن و وارد ویلا شدن . رزی اتاق توماس و لیسا رو بهشون نشون داد و از لیسا خداحافظی کرد و به شرکت رفت . لیسا روی مبل داخل اتاق نشست و خیلی به توماس که بهش زل زده بود توجهی نکرد و با گوشیش مشغول شد . توماس نتونست حرفی نزنه و با نزدیک شدن به لیسا گفت : دیگه نمیتونی ازم فرار کنی لیسا ..
لیسا با دیدن توماس به داره هر لحظه بهش نزدیک و نزدیک تر میشه چند قدم به عقب برداشت و گفت : بهم نزدیک نشو توماس ..
_________________________________________
سلام عزیزان دلم امیدوارم که از این پارت هم لذت برده باشید 😍💗

YOU ARE READING
Painful love 🖤
Fanfictionفیکشن : عشق دردناک فصل ها : پایان یافته 🖤 فصل اول * تمام شده * فصل دوم * تمام شده * نویسنده : آرینا کاپل : جنلیسا ژانر : جی ال، عاشقانه، ورزشی، مدرسه ای، خانوادگی، درام، انگست . خلاصه : لیسا دختری که علاقه زیادی به بوکس داره و دوست داره که بوکسور...