فصل دومهتل
* رزی *
رزی که روی تخت مشغول بازی کردن با گوشیش بود به محض اینکه درِ اتاق زده شد دویید تا بازش کنه . جنی هنوزم از حموم نیومده بود بیرون . رزی برای دیدن جیسو لحظه شماری می کرد تا قبل بیرون اومدن جنی بتونه یه بوسه به لبای رزی بزنه .
وقتی رزی درو باز کرد جیسو رو با یه دسته گل قرمز دید و با ذوق پرید بغلش . جیسو هم ذوق زده بود و با دیدن رزی و خنده ی زیباش اونم قلبش شاد شد .
جیسو در حالیکه رزی رو بغل کرده بود لب زد : این
گلا هم مثل خودت زیباست تازه اسمشونم رزیه ..رزی بوسه ای روی گردنش گذاشت و به چشمای جیسو نگاه کرد و لبخندی زد و گفت : کسی که این گلا رو برام آورده زیباتره ..
جیسو خندید و گفت : شیطون داری لاس میزنی ؟
رزی صورتشو داخل گردن جیسو پنهون کرد و جواب داد : اوهوم .
جیسو : من بزرگترم اونوقت میگی اوهوم ؟!
رزی کمی ازش فاصله گرفت و جواب داد : اینجوری دوست دارم ..
جیسو نگاهی به داخل اتاق انداخت و گفت : جنی کجاست ؟
رزی : هنوز از حموم بیرون نیومده .
جیسو وارد اتاق شد و همراه رزی روی تخت نشستن وقتی بعد چند دقیقه هنوزم خبری از جنی نبود نگران شدن و جنی رو صدا زدن؛ صدایی ازش نیومد و همین جیسو رو نگران کرد و سریع درِ حموم رو شکست که با جنی که بیهوش روی کف حموم افتاده بود؛ مواجه شد کف حموم خون بود و جنی بیهوش افتاده بود جیسو با دیدن این صحنه ناخودآگاه نفسش سنگین شد و چند قدمی رو از ترس به عقب برداشت .
رزی با دیدن وضعیت جنی که غرق خون روی کف حموم افتاده نتونست جلوی اشکاش رو بگیره و با پارچه ای مچ دست جنی رو باهاش بست و سریع با گوشیش به اورژانس زنگ زد . به جیسو که خشکش زده بود نگاهی انداخت و ازش کمک خواست ولی انگار جیسو هم حالش خوب نبود و حرفی نمیزد .
رزی با گریه به طرف جیسو رفت و ازش خواهش کرد که به خودش بیاد وقتی جیسو اشکای رزی رو دید یهو متوجه موقعیت شد و وقتی رزی رو در حال گریه کردن دید به خودش اومد و به طرف جنی رفت و کولش کرد تا زود اونو به ورودی هتل برسونه . درسته که دست و پاهاش میلرزید و پاهاش ضعف میرفت ولی باید جنی رو نجات می داد * نجاتش میدم نمیزارم مثل اون بمیره *
فلش بک
* جیسو *
بخاطر اینکه بتونم یه پزشک بشم خیلی وقتا بیمار هام زیر دستم کشته میشدن برای همین هر وقت این اتفاق میوفتاد دستام شروع به لرزیدن میکرد و پاهام سُست میشدن .
پرستار : خانم دکتر بیمار داره میمیره ..
با نگاه کردن به چهره اش دستام شروع کرد به لرزیدن؛ همین لحظه ترسیدم از اینکه باعث مرگ خیلی ها باشم و نتونم نجاتشون بدم این ترسناک ترین حسی بود که هر وقت وارد اتاق عمل میشدم بهم دست میداد .

YOU ARE READING
Painful love 🖤
Fanfictionفیکشن : عشق دردناک فصل ها : پایان یافته 🖤 فصل اول * تمام شده * فصل دوم * تمام شده * نویسنده : آرینا کاپل : جنلیسا ژانر : جی ال، عاشقانه، ورزشی، مدرسه ای، خانوادگی، درام، انگست . خلاصه : لیسا دختری که علاقه زیادی به بوکس داره و دوست داره که بوکسور...