گیلاس مارتینیشو نزدیک لبش برد و خواست مزهش کنه که با دیدن برادرش با لبخند سمتش رفت.
_ باز چه خبره؟؟
آلبرت با لحن خسته ای در حالی که مجبور بود توی اون سر و صدای زیاد داد بزنه پرسید و ویلیام شونه ای بالا انداخت.
_ جک دوباره هوس مهمونی کرده بود.
گفت و لبخندی به چهرهی خسته ی آلبرت زد.
_الان بیهوش میشم...بریم بالا.
سرشو تکون داد و بعد از طی کردن اون پله های بزرگ وارد اتاق کارش شدن.
_ اگه انقدر شلوغ نبود سر میز شام خبرو بهت میدادم...ولی با این اوضاع خبری از شام نیست.
با پیچیدن صدای خنده ی بلند پدرش توی سالن سرشو با تاسف تکون داد...باز یکی رو پیدا کرده بود که شبو تنها نمونه!
_ با این سنش این انرژی رو از کجا میاره...
آروم زمزمه کرد و پوشهی سیاه رنگ رو سمت ویلیام گرفت.
_ بیا.
_ همونیه که فکرشو میکنم؟
ویلیام با چشمای خوشحال پرسید و آلبرت با خستگی خودشو روی تخت پرت کرد.
_ تبریک میگم...البته جفتمونم خوب میدونستیم قرار نیست رد بشه...
پوشه ی سیاه رنگو جای اولش گذاشت و بالای سر آلبرت وایساد.
کمی سمتش خم شد و زمزمه کرد:
_ مطمئن باش پشیمون نمیشی.
آلبرت با چشمای بیحس بهش خیره شد...دیگه نمیشد موجود روبهروش رو از کاری که میخواست بکنه منصرف کرد...
_ لوئیس خوابه؟
همین جمله کافی بود تا چشمای خندون ویلیام تاریک بشه و مردمک چشماش به کوچک ترین حد خودش دربیاد.
_ فکر کنم داره کتاب میخونه...میرم بهش سر بزنم.
و سریع از اتاق بیرون زد.
آلبرت آهی کشید و در حالی که به سقف خیره شده بود شروع به فکر کردن کرد.
ویلیام چطوری قرار بود با اون بمب توی اداره، شرلوک دیوونه همکاری کنه؟
دستشو روی چشماش گذاشت و سعی کرد بخوابه...مغزش خسته تر از اونی بود که بخواد واسه چند روز آینده نگران باشه.
ویلیام با عجله در حالی که از کنار دختر پسرای توی سالن رد میشد سمت اتاق لوئیس راه افتاد و آروم درشو باز کرد.
_ اومدی؟
نفسشو بیرون داد و آروم سمتش رفت.
_ باز تو تاریکی نشستی؟
لوئیس عینکشو از چشماش برداشت و ویلیام کتابشو از دستش بیرون کشید.
_ چشمات درد میگیره.
VOUS LISEZ
Lunatic Blonde
Fanfictionبه دنبال انتقامی که تنها دلیل زنده موندنش بود و بهش امید میداد. و مزاحمی که مجبور به تحملش بود. شاید یه روزی از شرش خلاص میشد...ولی نه به این راحتی! قسمتی از متن : " اینکه یه قاتل انقدر بهم نزدیک شده باشه؟...آره...هیجان انگیزه...یه مجرم با هوشی مثل...
