زمزمهی آروم و نامفهومی توی گوشش پخش میشد و میخواست چشماشو باز کنه...ولی نمیتونست.
حس سنگینی پلکاش جوری بود که انگار چند تا وزنهی آهنی روی چشماش گذاشته بودن.
صدای سرفهی شدیدی میومد...صدای ویلیام بود؟
_ بیدار شو شرلوک...
دوباره اون زمزمهی آروم و نفسی که بزور از دهنش وارد سینش شد.
_ خواهش میکنم...
کاش همینطوری به حرف زدن ادامه میداد.
دوباره صدای سرفهی شدید و حس سوزشی که توی بازوش پیچید.
نالهی آرومی کرد و بزور تونست چشماشو باز کنه.
ویلیام با دیدنش لبخند زد...شایدم توهم بود؟
سعی کرد تمرکز کنه ولی نمیتونست...انگار مغزش پر از آب شده بود!
با دیدن صورت خونی مرد روبهروش جاخورده نیم خیز شد ولی نتونست خودشو نگه داره.
چه بلایی سرش اومده بود؟
دوباره اون حس سنگینی بهش هجوم آورد و قبل از اینکه بتونه کاری کنه چشماش روی هم افتاد.
دفعهی دومی که تونست چشماشو باز کنه درد بدی توی کل بدنش پیچیده بود...
نالهی آرومی از دهنش خارج شد و با یادآوری اتفاقایی که افتاده بود با وحشت سر جاش تکون خورد.
شونه و بازوهاش باند پیچی شده بودن و اتاقی که داخلش بهوش اومد براش ناآشنا بود.
سعی کرد خودشو تکون بده که صدایی به گوشش رسید : کتفت در رفته.
جاخورده سرشو سمت صدا چرخوند :جان؟!
مرد کنارش با همون نگاه تاسف بار همیشگی خندید : بهت گفتم خودتو به کشتن نده!
_ اینجا چیکار میکنی؟
_ معلوم نیست؟دارم از کارآگاه کلهخر معروف پرستاری میکنم!
بیتوجه به اینکه چطوری سر و کلش پیدا شده بود به زحمت خودشو از تخت پایین کشید.
_ ویلیام کجاست؟
جان نگاه عجیبی بهش انداخت و همون یک ثانیه مکث کافی بود تا قلبش برای چند لحظه تپیدن رو فراموش کنه.
_ ویلیام؟پس اسمش ویلیامه...
جان با لحن متفکری گفت و به سمت بالا اشاره کرد : تو بالکنه.
و با دیدن نگاه ترسیدهش ادامه داد : خیلی وقته ساکت و آروم همونجا نشسته.
کارآگاه سری به نشونهی تایید تکون داد و با قدمای سنگینش پلههارو بالا رفت.
هنوزم میترسید ویلیام بلایی سر خودش بیاره پس باید مطمئن میشد...مطمئن از اینکه ویلیام حس تهی بودن نداشته باشه.
YOU ARE READING
Lunatic Blonde
Fanfictionبه دنبال انتقامی که تنها دلیل زنده موندنش بود و بهش امید میداد. و مزاحمی که مجبور به تحملش بود. شاید یه روزی از شرش خلاص میشد...ولی نه به این راحتی! قسمتی از متن : " اینکه یه قاتل انقدر بهم نزدیک شده باشه؟...آره...هیجان انگیزه...یه مجرم با هوشی مثل...
