در دفترو با صدای بلندی باز کرد و روی صندلی روبهروی مدیر باشگاه نشست.
_ چیزی شده؟...باند؟
_ نه...چیز خاصی نیست...یه کار شخصی داشتم باهات.
پیرمرد سیگار کلفت قهوهای رنگشو روشن کرد و منتظر بهش خیره شد.
کاغذ توی مشتش رو روی میز گذاشت و دوباره روی صندلی لم داد.
_ از این به بعد نصف پولمو بریز به این حساب.
پیرمرد نیشخندی زد : طلبکارته؟میدونی که میتونم تو یه ثانیه دخلشو بیارم.
_ تا جزئیاتشو درنیاری بیخیال نمیشی مگه نه؟
_ میدونی که فقط برای تو اینجوریم.
نفسشو با حرص بیرون داد و چرخید تا برگرده.
_ زیاد به دست و پام نپیچ...توجه زیاد آخرش حال آدمو به هم میزنه و میدونم که اصلا دلت همچین چیزی نمیخواد.
مدیرش دستاشو بالا آورد و با صدای بلند خندید : اطاعت میشه مستر باند!
سری به نشونهی تاسف تکون داد و سمت رختکن راه افتاد تا لباس فرم پلیسشو تنش کنه.
ماسک سیاه رنگ روی دهنشو پایین کشید و همینکه نوارای سفید رنگ دور سینشو باز کرد در رختکن باز شد و یکی اومد تو!
_ گندت بزنن...
سریع ماسکشو روی صورتش گذاشت و بیتوجه به بدن برهنهش خیلی ریلکس مشغول عوض کردن لباساش شد.
_ وات...ده...فااااااک...
پسری که وارد رختکن شده بود با دیدنش با صدای بلندی گفت و نزدیک تر اومد.
_ تو اینجا چیکار میکنی؟
آیرین نیم نگاهی بهش انداخت: تازهواردی؟
پسر کنارش بیتوجه به حرفش مشغول ورجه وورجه کردن دور و برش شد.
_ صبر کن ببینم...مطمئنم رختکنو درست اومدم...
با بیحوصلگی لباس فرمشو توی کیفش چپوند و تیشرت و شرتکش رو درآورد...کنار دردسر جدیدش نمیتونست چیزی لو بده.
_ تو فرض کن مختلطه.
جوابشو داد و دوباره مشغول پوشیدن لباساش شد.
_ حتی اگه اینطوری که تو میگی باشه...بازم...
با حس دست روی کمرش سرجاش وایساد.
YOU ARE READING
Lunatic Blonde
Fanfictionبه دنبال انتقامی که تنها دلیل زنده موندنش بود و بهش امید میداد. و مزاحمی که مجبور به تحملش بود. شاید یه روزی از شرش خلاص میشد...ولی نه به این راحتی! قسمتی از متن : " اینکه یه قاتل انقدر بهم نزدیک شده باشه؟...آره...هیجان انگیزه...یه مجرم با هوشی مثل...
