_ الان...کاملا بهم اعتماد کرده.
آیرین با لحن خستهای گفت و سرشو روی میز گذاشت.
_ و چطور شد که یهویی اون همه سختگیری رو کنار گذاشت؟
آلبرت همونطور که با قهوهش مشغول بود پرسید و آیرین چند بار دهنشو باز و بسته کرد.
_ خب...میشه گفت بتی همهچیزو حل کرد.
رئیس پلیس چیزی نگفت و حرفبعدی آیرین باعث شد قهوه توی گلوش بپره و به سرفه بیوفته.
_ چی؟
_ یه جورایی...باهم خوابیدیم؟
_ خوابیدن جور دیگهای داره آیرین؟
_ منظورم اینه شرایط پیچیدهای بود...من میخواستم لپ تاب و هارد سوزانو پیدا کنم ولی...
_ ولی سر از پاهای بتی درآوردی؟
آلبرت با خنده اضافه کرد و دختر روبهروش بالشت روی تختو سمتش پرت کرد.
_ صبح که از خواب بیدار شدم...فهمیدم اون اتاق دوربین داشته.
ایرین با لحن عصبی ادامه داد : کنار پنجره جاسازش کردهبوده...نمیدونم چرا...نمیدونم میخواد چیکار کنه.
آلبرت بدون ذرهای ملایمت نیشخندی زد : بهتر نبود قبل خوابیدن باهاش همهجارو چک میکردی؟
_ اینو کسی میگه که موقع بیرون رفتن از خونه چک نمیکنه کی داره تعقیبش میکنه؟
ابروهاش بالا رفت و نگاه چپی بهش انداخت: خودتو با من مقایسه میکنی؟من برنامم همین بود!
_ برنامت این بود تا پای مرگ بری؟
آلبرت ناخودآگاه نیشخندی زد : نه...با اینحال همه چی به نفع من تموم شد.
آیرین با دهن باز موندش به رئیسش که انگار چیزی مصرف کردهبود خیره شد.
_ یه اتفاقی افتاده...مگه نه؟
شونهای بالا انداخت و بدون اینکه جوابی بده از جاش بلند شد.
_ بگذریم...پس شما دو تا یه پورن زنده براش ساختین و قراره واسه پروژههای بعدیش از کمکت استفاده کنه چون دیگه هیچ شکی بهت نداره.
_ آره...همین...
آیرین با لحن زارش نالید و آلبرت ضربهای به شونش زد.
_ کارت خوب بود...باید از بتی هم تشکر کنم؟
_ سر به سرم نزار آلبرت...این خیلی...بغرنجه!
_ بغرنج تر از دیدن مرگ رئیست؟
آلبرت با لبخند کجی جواب داد و آیرین خندهی کوتاهی کرد.
_ مردیکهی نارسیست!
با یادآوری موضوعی لحنش جدی شد : اون زن...مرده.
YOU ARE READING
Lunatic Blonde
Fanfictionبه دنبال انتقامی که تنها دلیل زنده موندنش بود و بهش امید میداد. و مزاحمی که مجبور به تحملش بود. شاید یه روزی از شرش خلاص میشد...ولی نه به این راحتی! قسمتی از متن : " اینکه یه قاتل انقدر بهم نزدیک شده باشه؟...آره...هیجان انگیزه...یه مجرم با هوشی مثل...
