PART 76

167 17 26
                                        

_ الان...کاملا بهم اعتماد کرده.

آیرین با لحن خسته‌ای گفت  و سرشو روی میز گذاشت.

_ و چطور شد که یهویی اون همه سختگیری‌‌ رو کنار گذاشت؟

آلبرت همونطور که با قهوه‌ش مشغول بود پرسید و آیرین چند بار دهنشو باز و بسته کرد.

_ خب...میشه گفت بتی همه‌چیزو حل کرد.

رئیس پلیس چیزی نگفت و حرف‌بعدی آیرین باعث شد قهوه توی گلوش بپره و به سرفه بیوفته.

_ چی؟

_ یه جورایی...باهم خوابیدیم؟

_ خوابیدن جور دیگه‌ای داره آیرین؟

_ منظورم اینه شرایط پیچیده‌ای بود...من میخواستم لپ تاب و هارد سوزانو پیدا کنم ولی...

_ ولی سر از پاهای بتی درآوردی؟

آلبرت با خنده اضافه کرد و دختر روبه‌روش بالشت روی تختو سمتش پرت کرد.

_ صبح که از خواب بیدار شدم...فهمیدم اون اتاق دوربین داشته.

ایرین با لحن عصبی ادامه داد : کنار پنجره جاسازش کرده‌بوده...نمیدونم چرا...نمیدونم میخواد چیکار کنه.

آلبرت بدون ذره‌ای ملایمت نیشخندی زد : بهتر نبود قبل خوابیدن باهاش همه‌جارو چک میکردی؟

_ اینو کسی میگه که موقع بیرون رفتن از خونه چک نمیکنه کی داره تعقیبش میکنه؟

ابروهاش بالا رفت و نگاه چپی بهش انداخت: خودتو با من مقایسه میکنی؟من برنامم همین بود!

_ برنامت این بود تا پای مرگ بری؟

آلبرت ناخودآگاه نیشخندی زد : نه...با اینحال همه چی به نفع من تموم شد.

آیرین با دهن باز موندش به رئیسش که انگار چیزی مصرف کرده‌بود خیره شد.

_ یه اتفاقی افتاده...مگه نه؟

شونه‌ای بالا انداخت و بدون اینکه جوابی بده از جاش بلند شد.

_ بگذریم...پس شما دو تا یه پورن زنده براش ساختین و قراره واسه پروژه‌های بعدیش از کمکت استفاده کنه چون دیگه هیچ شکی بهت نداره.

_ آره...همین...

آیرین با لحن زارش نالید و آلبرت ضربه‌ای به شونش زد.

_ کارت خوب بود...باید از بتی هم تشکر کنم؟

_ سر به سرم نزار آلبرت...این خیلی...بغرنجه!

_ بغرنج تر از دیدن مرگ رئیست؟

آلبرت با لبخند کجی جواب داد و آیرین خنده‌ی کوتاهی کرد.

_ مردیکه‌ی نارسیست!

با یادآوری موضوعی لحنش جدی شد : اون زن...مرده.

Lunatic BlondeOnde histórias criam vida. Descubra agora