PART 84

138 14 15
                                        

چشماش به آرومی باز شد و با دیدن زنی که با چشمای قرمزش بالای سرش وایساده بود چندبار پلک زد.

_ مامان؟

صدای بلند گریه‌های زن توی اتاق پیچید و به دستش چنگ زد : متاسفم...متاسفم عزیزم...

نفسشو کلافه بیرون داد و انگشت شصتش رو روی پشت دست مادرش کشید.

_ همه‌چی تموم شده...پس لطفا خودتو ناراحت نکن.

مادرش همچنان گریه میکرد و حتی باز شدن در اتاق هم باعث نشد جلوی خودشو بگیره.

آلبرت با دیدن وضعیت روبه‌روش خواست از اتاق خارج بشه ولی گریس صداش زد : بیا تو آلبرت...بیا.

با تعجب سمتش رفت و کنارشون نشست.

_ بهترین؟

نمیدونست از کدومشون باید بپرسه!

وضعیت عجیب غریبی بود.

گریس نفس عمیقی کشید و اشکای روی صورتشو پاک کرد : کمکتون میکنم این بازی کثیفو تمومش کنین.

جفتشون با تعجب بهش خیره شدن و گریس با چشمای قرمزش ادامه‌داد : پدربزرگت...قبل از مرگش همه‌‌ی مدارک گندکاریای پدرت رو به من داد...فکر میکردم عقلشو از دست داده چون من هیچوقت علیه پدرت کاری نمیکردم...ولی اون پیرمرد فکر همه‌چی رو کرده بود.

_ هیچوقت علیهش کاری نمیکردی...حتی با اینکه میدونستی چه کارایی کرده.

مایکی با لحن خسته‌ای گفت و آلبرت معذب توی جاش تکون خورد.

_ حق داری سرزنشم کنی...الان توی جایگاهی نیستم که حتی بتونم از خودم دفاع کنم‌.

گریس با همون لحن لرزونش خندید : بهم گفت تنها خواستش اینه مدت طولانی اینو نگهش دارم‌‌...و الان میفهمم چطور همه چیز رو پیش‌بینی کرده‌بود!

سرشو سمت آلبرت چرخوند و وسیله‌ی کوچیک فلزی رو سمتش گرفت : بگیرش...هر چی که نیاز دارین اینجاست...کمک کن شرلوک آزاد بشه و...

نگاهی به پسرش انداخت و دوباره شروع به گریه کرد : و دیگه نزار شاهد همچین صحنه‌ای باشم...لطفا آلبرت...دیگه نزار همچین اتفاقی بیوفته.

هیچوقت توی دلداری دادن خوب نبود‌...

کلافه از اتفاقایی که میوفتاد سرشو سمت مایکی چرخوند و ظاهرا مرد کنارش خیلی از وضعیت عجیب غریبشون لذت میبرد!

مردی که کمتر کسی صدای خندیدنش رو میشنید حالا داشت بزور جلوی خودشو میگرفت تا کش اومدن لباش معلوم نشه!

گریس بعد از چند دقیقه راضی شد برگرده و وقتی صدای بسته شدن بلند شد مایکی راحت به خندیدنش ادامه داد.

آلبرت با همون قیافه‌ی پوکرش بهش خیره شد و آه کشید : باید بهش میگفتم بالاتر نشونه بگیره.

Lunatic BlondeTempat di mana cerita hidup. Terokai sekarang