PART 38

169 17 14
                                        

صداها
تنها چیزی که بهش اجازه میداد بفهمه اطرافش چخبره.

هر آدمی با دیدن و شنیدن درک میکرد ولی فون از یه زمانی دستاش تبدیل به چشماش شدن.

نفس عمیقی کشید و بیشتر توی خودش جمع شد.

این زندگی رقت انگیز قرار نبود ولش کنه...

زندگی که پدرش براش به یادگار گذاشته‌بود...برای اون و الیوت.

زندگی که قرار بود براشون خوشبختی بیاره...ولی سرنوشتشونو به نابودی کشوند.

_ چرا تحویلم نمیدی؟

آلبرت درحالی که کنارش نشسته بود و تیرای ادمای پشت سرشون به دیوار کنارش میخورد سرشو سمتش برگردوند.

_ صداتو نمیشنوم!

صدای درگیری اونقدر زیاد بود که اینبار داد زد : چرا بخاطر من داری خودتو به دردسر میندازی؟

موران از سمت دیگه سرشو خم کرد : اگه خودش میخواد خودشو تحویل بده راحتش بزار...گلوله هام تموم شده.

آلبرت بیتوجه بهش سُر خورد و کنارش نشست.

_ چون الیوت قبل از مرگش فقط همینو ازم خواست.

_ میخوای باور کنم به خاطر حرف مجرمی که اونهمه آدم کشته داری جونتو بخطر میندازی؟

_ بیخیال...فکر کردی من همچین آدمیم؟

فون نمیتونست ببینه...ولی با حرفی که رئیس پلیس بهش زد یه تصویر با لبخند مرموز توی ذهنش ساخته شد...آلبرتی که با اون لبخند موذیانه برنامه های زیادی چیده بود.

_ مطمئن باش اگه فایده ای برام نداشتی انقدر خودمو اذیت نمیکردم...علاوه بر اون...

خشابشو باز کرد و پوکه‌ی گلوله ها یکی یکی زمین ریخت.

_ اگه چیزایی که داری دست بقیه بیوفته...نمیشه به راحتی جمعش کرد.

هردر شروع کرد خندیدن...صدای بلند خنده هاش با صدای شلیک قاطی شده بود و موران با دیدن آب بینیش فهمید پسر روی زمین نمیخندید...اون داشت گریه میکرد!

_ دیگه هیچی نداریم...

موران با عصبانیت گفت و آلبرت تا خواست جوابشو بده پسر کنارشون دستشو روی زمین کشید.

با لمس سرامیک مد نظرش سریع از زمین جداش کرد و چیزی شبیه توپ سمتش گرفت.

_ از این استفاده کن...همینکه به چیزی بخوره منفجر میشه...هرچقدر میتونی دور تر بندازش.

موران جسم کروی رو ازش گرفت و با لمسش ابروهاش بالا پرید.

طول مدتی که با این چیزا سر و کار داشت چیزی خوش ساخت تر از این بمب کوچولوی توی دستش ندیده بود...

حالا میتونست باور کنه پشت الیوتی که به سازه هاش معروف بود این پسر بوده!

_ به نفعته خوب کار کنه مفنگی.

Lunatic BlondeOù les histoires vivent. Découvrez maintenant